گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن قصر که بهرام درو جام گرفت،آهو بچه کرد و روبَهْ آرام گرفت؛
مرغی دیدم نشسته بر بارهٔ توس،در چنگ گرفته کلّهٔ کیکاوس،
آن قصر که بر چرخ همیزد پهلو،بر درگهِ او شهان نهادندی رو،
از تن چو برفت جان پاک من و تو،خشتی دو نهند بر مَغاکِ من و تو؛
* هر ذره که بر روی زمینی بودهاست،خورشیدرُخی، زُهرهجَبینی بودهاست،
ای پیرِ خردمند پِگَهْتر برخیز،وان کودکِ خاکبیز را بنگر تیز،
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده،بلبل ز جمال گُل طَرَبناک شده؛
ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست،بی بادهٔ گُلرنگ نمیشاید زیست؛
چون ابر به نوروز رخِ لاله بشست،بر خیز و به جامِ باده کن عزمِ درست،
هر سبزه که بر کنار جویی رُستهاست،گویی ز لبِ فرشتهخویی رستهاست؛
می خور که فلک بهر هلاک من و تو،قصدی دارد به جانِ پاک من و تو؛
دیدم به سرِ عمارتی مردی فرد،کاو گِل به لگد میزد و خوارش میکرد،
بردار پیاله و سبو ای دلجو،برگَرْد به گِردِ سبزهزار و لبِ جو؛
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی،سرمست بدم چو کردم این اوباشی؛
زان کوزهٔ میْ که نیست در وی ضرری،پُر کن قَدَحی بخور، به من دِهْ دگری،
* بر کوزهگری پریر کردم گذری،از خاک همینمود هر دَم هنری؛
* هان کوزهگرا بپای اگر هشیاری،تا چند کنی بر گِل مردم خواری؟
در کارگه کوزهگری کردم رای،بر پلهٔ چرخ دیدم استاد بهپای،
این کوزه چو من عاشق زاری بودهاست،در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهاست؛
در کارگهِ کوزهگری بودم دوش،دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش؛
گر من ز می مُغانه مستم، هستم،گر کافِر و گَبْر و بتپرستم، هستم،
می خوردن و شاد بودن آیین من است،فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین من است؛
من بی می ناب زیستن نتوانم،بی باده، کشیدِ بارِ تن نتوانم،
امشب می جامِ یکمَنی خواهمکرد،خود را به دو جامِ می غنی خواهمکرد؛