گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
* چون مُرده شوم، خاکِ مرا گُم سازید،احوالِ مرا عبرتِ مردم سازید؛
* چون درگذرم به باده شویید مرا،تلقین ز شرابِ ناب گویید مرا،
* چندان بخورم شراب، کاین بوی شرابآید ز تُراب، چون روم زیرِ تُراب،
روزی که نهالِ عمر من کنده شود،و اجزام ز یکدگر پراکنده شود؛
* در پای اجل چو من سرافکنده شوم،وز بیخ امید عمر بر کنده شوم،
* یاران به موافقت چو دیدار کنید،باید که زِ دوست یاد بسیار کنید؛
* آنانکه اسیر عقل و تمییز شدند،در حسرتِ هستونیست ناچیز شدند؛
* ای صاحب فتوا، ز تو پرکارتریمبا اینهمه مستی، از تو هشیارتریم
شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی.هر لحظه به دام دگری پابستی؛
* گویند که دوزخی بُوَد عاشق و مست،قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست،
گویند: بهشت و حورعین خواهدبود،و آنجا می ناب و اَنْگَبین خواهدبود؛
* گویند: بهشت و حور و کوثر باشد،جوی می و شیر و شهد و شکّر باشد؛
* گویند بهشتِ عَدْن با حور خوش است،من میگویم که: آب انگور خوش است
کس خُلْد و جَحیم را ندیدهاست ای دل،گویی که از آن جهان رسیدهاست ای دل؟
* من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت،از اهل بهشت کرد، یا دوزخ زشت؛
چون نیست مقام ما درین دهر مُقیم،پس بی می و معشوق خطایی است عظیم.
چون آمدنم به من نَبُد روز نخست،وین رفتنِ بیمراد عَزمی است درست،
چون عمر به سر رسد، چه بغداد چه بلخ،پیمانه چو پر شود، چه شیرین و چه تلخ؛
* جُز راهِ قَلَندرانِ میخانه مپوی،جز باده و جز سِماع و جز یار مجوی؛
* ساقی غمِ من بلندآوازه شدهاست،سرمستیِ من برون ز اندازه شدهاست؛
* تُنْگی میِ لَعْل خواهم و دیوانی،سَدِّ رَمَقی باید و نصف نانی،
* من ظاهرِ نیستی و هستی دانم،من باطنِ هر فراز و پستی دانم؛
از من رَمَقی به سعی ساقی ماندهاست،وَزْ صحبتِ خلق، بیوفاقی ماندهاست؛
ای بیخبران شکلِ مُجَسَّم هیچ است،وین طارَمِ نُهْسپهرِ اَرْقَم هیچ است،