گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ استو آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است
دنیا به مراد رانده گیر، آخِر چه؟وین نامهٔ عمر خوانده گیر، آخِر چه؟
* رندی دیدم نشسته بر خِنْگِ زمین،نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین،
این چرخِ فلک که ما در او حیرانیمفانوس خیال از او مثالی دانیم
چون نیست زِ هر چه هست جُز باد به دستچون هست زِ هر چه هست نُقصان و شکست
بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ،وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ،
از منزلِ کفر تا به دین، یک نفس است،وز عالم شک تا به یقین، یک نفس است،
شادی بطلب که حاصلِ عمر دمی است،هر ذرّه ز خاکِ کیقبادی و جَمی است،
تا زُهره و مَهْ در آسمان گشته پدید،بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید؛
مهتاب به نور دامن شب بشکافتمی نوش، دمی خوشتر از این نتوان یافت
چون عهده نمیشود کسی فردا را،حالی خوش کن تو این دلِ سودا را،
این قافلهٔ عمر عجب میگذرد!دریاب دمی که با طَرَب میگذرد؛
هنگام سپیدهدم خروس سحری،دانی که چرا همیکند نوحهگری؟
وقت سحر است، خیز ای مایهٔ ناز،نرمکنرمک باده خور و چنگ نواز،
هنگام صبوح ای صنمِ فرخْپیبرساز ترانهای و پیش آور می؛
صبح است، دمی بر می گلرنگ زنیم،وین شیشهٔ نام و ننگ بر سنگ زنیم،
روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد،ابر از رُخِ گلزار همیشوید گَرْد،
فصلِ گُل و طَرْفِ جویْبار و لبِ کِشْت،با یک دو سه تازه دلبری حورسرشت؛
بر چهرهٔ گُل نسیمِ نوروز خوش است،در صَحنِ چمن رویِ دلافروز خوش است،
ساقی، گل و سبزه بس طربناک شدهاست،دریاب که هفتهٔ دگر خاک شدهاست؛
چون لاله به نوروز قدح گیر به دست،با لالهرخی اگر تو را فرصت هست؛
* هر گه که بنفشه جامه در رنگ زند،در دامنِ گل بادِ صبا چنگ زند،
برخیز و مخور غمِ جهانِ گُذران،خوش باش و دمی به شادمانی گذران
در دایرهِٔ سپهرِ ناپیدا غور،می نوش به خوشدلی که دور است به جور؛