گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ،و اندر سرِ زلفِ دلبر آویزی به،
ایّامِ زمانه از کسی دارد ننگ،کاو در غمِ ایّام نشیند دلتنگ؛
* از آمدنِ بهار و از رفتنِ دی،اوراقِ وجودِ ما همیگردد طی؛
زان پیش که نامِ تو ز عالَم برودمی خور، که چو می به دل رسد غم برود؛
* ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم،وین یکدمِ عمر را غنیمت شمریم؛
* تَن زن چو به زیرِ فَلَکِ بیباکی،می نوش چو در جهانِ آفتناکی؛
* می بر کفِ من نِهْ که دلم در تاب است،وین عمرِ گریزپای چون سیماب است،
می نوش که عمرِ جاودانی این است،خود حاصِلَت از دوْرِ جوانی این است.
با باده نشین، که مُلْکِ محمود این است،وَزْ چنگ شنو، که لحنِ داوود این است؛
امروز تو را دسترس فردا نیست،و اندیشهٔ فردات به جز سودا نیست،
* دوْرانِ جهان بی می و ساقی هیچ است،بی زمزمهٔ نایِ عراقی هیچ است؛
تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه؛وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه،
تا دست به اتفاق بر هم نزنیم،پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم،
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز،تا زو طلبم واسطهٔ عمرِ دراز،
خیام، اگر ز باده مستی، خوش باش؛با لالهرخی اگر نشستی، خوش باش؛
فردا علم نفاق طی خواهم کرد،با موی سپید قصد می خواهم کرد،
گردون نِگَری ز قدِّ فرسودهٔ ماست،جیحون اثری ز اشکِ پالودهٔ ماست،
عمرت تا کی به خودپرستی گذردیا در پیِ نیستی و هستی گذرد
برخیز بتا بیا ز بهر دل ماحل کن به جمال خویشتن مشکل ما
چون عهده نمیشود کسی فردا راحالی خوش دار این دل پر سودا را
قرآن که مهین کلام خوانند آن راگهگاه نه بر دوام خوانند آن را
گر می نخوری طعنه مزن مستان رابنیاد مکن تو حیله و دستان را
هر چند که رنگ و بوی زیباست مراچون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
ماییم و می و مُطْرِب و این کنجِ خرابجان و دل و جام و جامه پُر دُردِ شراب