گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن قصر که جمشید در او جام گرفتآهو بچه کرد و روبَه آرام گرفت
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریستبی بادهٔ گلرنگ نمیباید زیست
اکنون که گل سعادتت پربار استدست تو ز جام می چرا بیکار است؟
امروز تو را دسترس فردا نیستواندیشهٔ فردات به جز سودا نیست
ای آمده از عالم روحانی تفتحیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
ای چرخ فلک خرابی از کینهٔ توستبیدادگری شیوهٔ دیرینهٔ توست
ای دل چو زمانه میکند غمناکتناگه برود ز تن روانِ پاکت
این بحرِ وجود آمده بیرون ز نَهُفْتکس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت
این کوزه چو من عاشقِ زاری بودهستدر بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهست
این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریستاز دیدهٔ شاهی و دل دستوریست
این کهنه رباط را که عالم نام استوآرامگه ابلقِ صبح و شام است
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشتچون آب به جویبار و چون باد به دشت
بر چهرۀ گل نسیم نوروز خوش استدر صحن چمن روی دلافروز خوش است
پیش از من و تو لیل و نهاری بودهستگردنده فلک نیز به کاری بوده است
تا چند زنم به روی دریاها خشتبیزار شدم ز بتپرستان کنشت
ترکیبِ پیالهای که در هم پیوستبشکستنِ آن روا نمیدارد مست
ترکیب طبایع چو به کام تو دمیسترو شاد بِزی اگر چه بر تو ستمیست
چون ابر به نوروز رخِ لاله بِشُسْتبرخیز و به جامِ باده کن عزمِ دُرُسْت
چون بلبل مست راه در بستان یافتروی گل و جام باده را خندان یافت
چون چرخ به کام یک خردمند نگشتخواهی تو فلک هفت شمر، خواهی هشت
چون لاله به نوروز قدح گیر به دستبا لالهرخی اگر تو را فرصت هست
چون نیست حقیقت و یقین اندر دستنتوان به امید شَک همه عمر نشست
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دستچون هست به هر چه هست نقصان و شکست
خاکی که به زیر پای هر نادانیستکفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانیست