گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دارنده چو ترکیب طبایع آراستاز بهر چه اوفکندش اندر کم و کاست؟
در پردۀ اسرار کسی را ره نیستزین تعبیهٔ جان هیچکس آگه نیست
در خواب بُدَم مرا خردمندی گفتکز خواب کسی را گُلِ شادی نَشِکُفْت
در دایرهای که آمد و رفتن ماستاو را نه بدایت نه نهایت پیداست
در فصل بهار اگر بتی حور سرشتیک ساغر مِی دهد مرا بر لب کشت
دریاب که از روح جدا خواهی رفتدر پردۀ اسرار فنا خواهی رفت
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدهستدریاب که هفتهٔ دگر خاک شدهست
عمریست مرا تیره و کاریست نه راستمحنت همه افزوده و راحت کم و کاست
فصل گل و طرف جویبار و لب کشتبا یک دو سه اهل و لعبتی حورسرشت
گر شاخِ بقا ز بیخِ بختت رُسْتهستور بر تنِ تو، عُمْر، لباسی چُسْت است
گویند کسان بهشت با حور خوش استمن میگویم که آب انگور خوش است
گویند مرا که دوزخی باشد مستقولیست خلاف، دل در آن نتوان بست
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشتاز اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
مهتاب به نور دامن شب بشکافتمی نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
میخوردن و شادبودن، آیینِ من استفارغبودن ز کفر و دین، دینِ من است
می لعل مذاب است و صراحی کان استجسم است پیاله و شرابش جان است
می نوش که عمر جاودانی این استخود حاصلت از دور جوانی این است
نیکی و بدی که در نهاد بشر استشادی و غمی که در قضا و قدر است
در هر دشتی که لالهزاری بودهستاز سرخی خون شهریاری بودهست
هر ذره که در خاک زمینی بودهستپیش از من و تو تاج و نگینی بودهست
هر سبزه که بر کنار جویی رستهستگویی ز لب فرشتهخویی رستهست
یک جرعهٔ می ز ملک کاووس به استاز تخت قباد و ملکت طوس به است
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخپیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
آنان که محیط فضل و آداب شدنددر جمع کمال شمع اصحاب شدند