گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن را که به صحرای علل تاختهاندبی او همه کارها بپرداختهاند
آنها که کهن شدند و اینها که نواندهر کس به مراد خویش یک تک بدوند
آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهادبس داغ که او بر دل غمناک نهاد
آرند یکی و دیگری بربایندبر هیچکسی راز همینگشایند
اَجْرام که ساکنانِ این ایوانانداسبابِ تَرَدُّدِ خردمنداناند
از آمدنم نبود گردون را سودوز رفتن من جلال و جاهش نفزود
از رنج کشیدن آدمی حر گرددقطره چو کشد حبس صدف در گردد
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شدوز دستِ اَجَل بسی جگرها خون شد
افسوس که نامهٔ جوانی طی شدو آن تازهبهارِ زندگانی دی شد
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بودنی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
این عقل که در ره سعادت پویدروزی صد بار خود تو را میگوید
این قافلهٔ عمر عجب میگذرددریاب دمی که با طرب میگذرد
بر پشت من از زمانه تو میآیدوز من همه کار نانکو میآید
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشدوز خوردن آدمی زمین سیر نشد
بر چشم تو عالم ارچه میآرایندمگرای بدان که عاقلان نگرایند
بر من قلم قضا چو بی من رانندپس نیک و بدش ز من چرا میدانند
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد؟چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد؟
تا راهِ قلندری نپویی نشودرخساره به خونِ دل نشویی نشود
تا زُهْره و مَه در آسمان گشت پدیدبهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید
چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرددل را به کم و بیش دُژَم نتوان کرد
حیی که به قدرت سر و رو میسازدهمواره همو کار عدو میسازد
در دهر چو آواز گل تازه دهندفرمای بتا که می بهاندازه دهند
در دهر هر آنکه نیمنانی دارداز بهر نشست آشیانی دارد
دهقان قضا بسی چو ما کشت و درودغم خوردن بیهوده نمیدارد سود