گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
پیمانه ایست این جان پیمانه این چه دانداز پاک میپذیرد در خاک میرساند
از چشم پرخمارت دل را قرار ماندوز روی همچو ماهت در مه شمار ماند
ای آن که از عزیزی در دیده جات کردنددیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند
یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدنددیوانگان بندی زنجیرها دریدند
ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آیددر خانه خیالت شاید که غم درآید
جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آیدجز نور بخش کردن خود از قمر چه آید
مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشدزیرا به پیش دریا ماهی حقیر باشد
گفتم مکن چنینها ای جان چنین نباشدغم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد
عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمدهر مردهای ز گوری برجست و پیشش آمد
برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمددل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد
گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماندکاری که بیتو گیرم والله که زار ماند
وقتی خوش است ما را، لابد نبید بایدوقتی چنین به جانی جامی خرید باید
نی دیده هر دلی را دیدار مینمایدنی هر خسیس را شه رخسار مینماید
ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیردمرغت شکار گردد صید حلال گیرد
لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکردما را چه جرم اگر کرمش با شما نکرد
قومی که بر براق بصیرت سفر کنندبی ابر و بیغبار در آن مه نظر کنند
آتش پریر گفت نهانی به گوش دودکز من نمیشکیبد و با من خوش است عود
بلبل نگر که جانب گلزار میرودگلگونه بین که بر رخ گلنار میرود
جانا بیار باده که ایام میرودتلخی غم به لذت آن جام میرود
چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاددر چشمهای مست تو نقاش چون نهاد
به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببردیک یک برد شما را آنک مرا ببرد
خیاط روزگار به بالای هیچ مردپیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
چشمم همیپرد مگر آن یار میرسددل میجهد نشانه که دلدار میرسد