گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو نقاب برگشائی مه آن جهان برآیدز فروغ نور رویت ز جهان فغان برآید
گر نه از خاک درت باد صبا میآیدصبحدم مشکفشان پس ز کجا میآید
دلبرم رخ گشاده میآیدتاب در زلف داده میآید
صبح از پرده به در میآیداثر آه سحر میآید
آن ماه برای کس نمیآیدکو با غم خویش بس نمیآید
آن روی به جز قمر که آرایدوان لعل به جز شکر که فرساید
تشنه را از سراب چگشایدسایه را ز آفتاب چگشاید
دو جهان بیتوام نمیبایدنه یکی بس دو ام نمیباید
گر رخ او ذرهای جمال نمایدطلعت خورشید را زوال نماید
رخت را ماه نایب مینمایدخطت را مشک کاتب مینماید
نه یار هرکسی را رخسار مینمایدنه هر حقیر دل را دیدار مینماید
سر زلف تو پر خون مینمایدرجوع از صیدش اکنون مینماید
رخ ز زیر نقاب بنمایدهمه عالم خراب بنماید
کسی کو هرچه دید از چشم جان دیدهزاران عرش در مویی عیان دید
قطره گم گردان چو دریا شد پدیدخانه ویران کن چو صحرا شد پدید
برکناری شو ز هر نقشی که آن آید پدیدتا تو را نقاش مطلق زان میان آید پدید
تا که گشت این خیالخانه پدیدهر زمان گشت صد بهانه پدید
واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدیدواقعهای مشکل است بسته دری بی کلید
تا خطت آمد به شبرنگی پدیدفتنه شد از چند فرسنگی پدید
در ره عشق تو پایان کس ندیدراه بس دور است و پیشان کس ندید
هنگام صبوح آمد ای هم نفسان خیزیدیاران موافق را از خواب برانگیزید
دل چه خواهی کرد چون دلبر رسیدجان برافشان هین که جان پرور رسید
درد کو تا دردوا خواهم رسیدخوت کو تا در رجا خواهم رسید
عقل را در رهت قدم برسیدهر چه بودش ز بیش و کم برسید