گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشیدمویم گرفت و در صف دردی کشان کشید
دلم دردی که دارد با که گویدگنه خود کرد تاوان از که جوید
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنماییدهمه مستند در پندار یک هشیار بنمایید
قدم درنه اگر مردی درین کارحجاب تو تویی از پیش بردار
میی درده که در ده نیست هشیارچه خفتی عمر شد برخیز و هشدار
اگر خورشید خواهی سایه بگذارچو مادر هست شیر دایه بگذار
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یارشدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار
درآمد دوش ترکم مست و هشیارز سر تا پای او اقرار و انکار
بردار صراحیی ز خماربربند به روی خرقه زنار
ای عشق تو کیمیای اسرارسیمرغ هوای تو جگرخوار
در عشق تو گم شدم به یکبارسرگشته همی دوم فلکوار
اشک ریز آمدم چو ابر بهارساقیا هین بیا و باده بیار
عشق آبم برد گو آبم ببرروز آرام و به شب خوابم ببر
ای در درون جانم و جان از تو بی خبروز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر
ای تو را با هر دلی کاری دگردر پس هر پرده غمخواری دگر
پیر ما میرفت هنگام سحراوفتادش بر خراباتی گذر
آتش عشق تو دلم، کرد کباب ای پسرزیر و زبر شدم ز تو، چیست صواب ای پسر
نیست مرا به هیچ رو، بی تو قرار ای پسربی تو به سر نمیشود، زین همه کار ای پسر
جان به لب آوردم ای جان درنگرمیشوم با خاک یکسان درنگر
گر ز سر عشق او داری خبرجان بده در عشق و در جانان نگر
باد شمال میوزد، طرهٔ یاسمن نگروقت سحر ز عشق گل، بلبلِ نعرهزن نگر
ساقیا گه جام ده گه جام خورگر به معنی پختهای می خام خور
چون پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیرچون مایهٔ من درد و نیاز است چه تدبیر
گرفتم عشق روی تو ز سر بازهمیپرسم ز کوی تو خبر باز