گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عشق تو مرا ستد ز من بازوافگند مرا ز جان و تن باز
ای دل ز دلبران جهانت گزیده بازپیوسته با تو و ز دو عالم بریده باز
هر که زو داد یک نشانی بازماند محجوب جاودانی باز
هر که سر رشتهٔ تو یابد بازدرش از سوزنی کنند فراز
ای روی تو شمع پردهٔ رازدر پردهٔ دل غم تو دمساز
ای شیوهٔ تو کرشمه و نازتا چند کنی کرشمه آغاز
ذرهای دوستی آن دمسازبهتر از صد هزار ساله نماز
جان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوزبا من بساز و جانم ازین بیشتر مسوز
عمر رفت و تو منی داری هنوزراه بر ناایمنی داری هنوز
چند جویی در جهان یاری ز کسیک کست در هر دو عالم یار بس
آفتاب عاشقان روی تو بسقبلهٔ سرگشتگان کوی تو بس
در عشق روی او ز حدوث و قدم مپرسگر مرد عاشقی ز وجود و عدم مپرس
دوش آمد و گفت از آن ما باشدر بوتهٔ امتحان ما باش
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باشبر در دل روز و شب منتظر یار باش
غیرت آمد بر دلم زد دور باشیعنی ای نااهل ازین در دور باش
گر مرد رهی ز رهروان باشدر پردهٔ سر خون نهان باش
در عشق تو من توام تو من باشیک پیرهن است گو دو تن باش
منم اندر قلندری شده فاشدر میان جماعتی اوباش
دستم نرسد به زلف چون شستشدر پای از آن فتادم از دستش
بیچاره دلم که نرگس مستشصد توبه به یک کرشمه بشکستش
اگر دلم ببرد یار دلبری رسدشوگر بپروردم بندهپروری رسدش
آنکه سر دارد کلاهت نرسدشوانکه پر آب است جاهت نرسدش
عشق آن باشد که غایت نبودشهم نهایت هم بدایت نبودش
عاشقی نه دل نه دین میبایدشمن چنینم چون چنین میبایدش