گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا به دام عشق او آویختیمجان و دل را فتنهها انگیختیم
تا به عشق تو قدم برداشتیمعقل را سر چون قلم برداشتیم
تا با غم عشق آشنا گشتیماز نیک و بد جهان جدا گشتیم
ما ترک مقامات و کرامات گرفتیمدر دیر مغان راه خرابات گرفتیم
ما بار دگر گوشهٔ خمار گرفتیمدادیم دل از دست و پی یار گرفتیم
هر آن نقشی که بر صحرا نهادیمتو زیبا بین که ما زیبا نهادیم
تا ما ره عشق تو سپردیمصد بار به زندگی بمردیم
تا دردی درد او چشیدیمدامن ز دو کون در کشیدیم
ما ز خرابات عشق مست الست آمدیمنام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم
چه مقصود ار چه بسیاری دویدیمکه از مقصود خود بویی ندیدیم
دردا که درین بادیه بسیار دویدیمدر خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم
تا ما سر ننگ و نام داریمبر دل غم تو حرام داریم
ما ننگ وجود روزگاریمعمری به نفاق میگذاریم
ما مرد کلیسیا و زناریمگبری کهنیم و نام برداریم
چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریمهندوی خویش کند هر دم به دلبریم
ما در غمت به شادی جان باز ننگریمدر عشق تو به هر دو جهان باز ننگریم
من نمیرم زانکه بی جان میزیمجان نخواهم چون به جانان میزیم
ای صدف لعل تو حقهٔ در یتیمعارض تو بی قلم خط زده بر لوح سیم
بر هرچه که دل نهاده باشیمدر مشرکی اوفتاده باشیم
بیا تا رند هر جایی بباشیمسر غوغا و رسوایی بباشیم
ساقیا خیز که تا رخت به خمار کشیمتائبان را به شرابی دو سه در کار کشیم
اکنون که نشانهٔ ملامیموانگشت نمای خاص و عامیم
بیار آن جام می تا جان فشانیمنثاری بر سر جانان نشانیم
ما گبر قدیم نامسلمانیمنامآور کفر و ننگ ایمانیم