گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بی رخت در جهان نظر چکنمبی لبت عالمی شکر چکنم
چاره نیست از توام چه چاره کنمتا به تو از همه کناره کنم
هر زمان بی خود هوایی میکنمقصد کوی دلربایی میکنم
این دل پر درد را چندان که درمان میکنمگوییا یک درد را بر خود دو چندان میکنم
محلم نیست که خورشید جمالت بینمبو که باری اثر عکس خیالت بینم
چشم از پی آن دارم تا روی تو میبینمدل را همه میل جان با سوی تو میبینم
دردا که ز یک همدم آثار نمیبینمدل باز نمییابم دلدار نمیبینم
به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینمبه دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم
در درد عشق یک دل بیدار می نبینممستند جمله در خود هشیار می نبینم
ای برده به زلف کفر و دینموز غمزه نشسته در کمینم
در ره او بی سر و پا میرومبی تبرا و تولا میروم
هر شبی وقت سحر در کوی جانان میرومچون ز خود نامحرمم از خویش پنهان میروم
ما هر چه آن ماست ز ره بر گرفتهایمبا پیر خویش راه قلندر گرفتهایم
ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفتهایمبا رخ و زلف تو شرح کفر و ایمان گفتهایم
باده ناخورده مست آمدهایمعاشق و می پرست آمدهایم
ما می از کاس سعادت خوردهایمدر ازل چندین صبوحی کردهایم
دست در عشقت ز جان افشاندهایمو آستینی بر جهان افشاندهایم
ما ز عشقت آتشین دل ماندهایمدست بر سر پای در گل ماندهایم
در چه طلسم است که ما ماندهایمبا تو به هم وز تو جدا ماندهایم
ما رند و مقامر و مباحیایمانگشت نمای هر نواحیایم
ما درد فروش هر خراباتیمنه عشوه فروش هر کراماتیم
گرچه در عشق تو جان درباختیمقیمت سودای تو نشناختیم
هرچه همه عمر همی ساختیمدر ره ترسابچه درباختیم
بس که جان در خاک این در سوختیمدل چو خون کردیم و در بر سوختیم