گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هرگز دل پر خون را خرم نکنی دانممجروح توام دانی مرهم نکنی دانم
درد دل را دوا نمیدانمگم شدم سر ز پا نمیدانم
من پای همی ز سر نمیدانماو را دانم دگر نمیدانم
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانمکه شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم
کجا بودم کجا رفتم کجاام من نمیدانمبه تاریکی در افتادم ره روشن نمیدانم
زلف و رخت از شام و سحر باز ندانمخال و لبت از مشک و شکر باز ندانم
من این دانم که مویی می ندانمبجز مرگ آرزویی می ندانم
چو خود را پاک دامن می ندانممقامی به ز گلخن می ندانم
از عشق در اندرون جانمدردی است که مرهمی ندانم
چون نام تو بر زبان برانمصد میل به یک زمان برانم
گر در سر عشق رفت جانمشکرانه هزار جان فشانم
از در جان درآی تا جانمهمچو پروانه بر تو افشانم
ز تو گر یک نظر آید به جانمنباید این جهان و آن جهانم
ازین دریا که غرق اوست جانمبرون جستم ولیکن در میانم
درین نشیمن خاکی بدین صفت که منممیان نفس و هوا دست و پای چند زنم
دست می ندهد که بی تو دم زنمبی تو دستی شاد چون برهم زنم
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منمبی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم
زهره ندارم که سلامت کنمچون طمع وصل مدامت کنم
دل ز عشقت بی خبر شد چون کنممرغ جان بی بال و پر شد چون کنم
قصهٔ عشق تو از بر چون کنموصل را از وعده باور چون کنم
دل ندارم، صبر بی دل چون کنمصبر و دل در عشق حاصل چون کنم
رفت وجودم به عدم چون کنمهیچ شدم هیچ نیم چون کنم
دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنمسر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم
آه گر من زعشق آه کنمهمه روی جهان سیاه کنم