گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سرمست درآمد از سر کویناشسته رخ و گره زده موی
نگاری مست لایعقل چو ماهیدرآمد از در مسجد پگاهی
جان به لب آوردهام تا از لبم جانی دهیدل ز من بربودهای باشد که تاوانی دهی
آفتاب رویت ای سرو سهیبر همه میتابد الا بر رهی
زلف تیره بر رخ روشن نهیسرکشان را بار بر گردن نهی
گه به کرشمه دلم ز بر برباییگه ز تنم جان به یک نظر بربایی
ای راه تو را دراز نایینه راه تو را سری نه پایی
منم و گوشهای و سوداییتن من جایی و دلم جایی
ز عشقت سوختم ای جان کجاییبماندم بی سر و سامان کجایی
از غمت روز و شب به تنهاییمونس عاشقان سودایی
دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودراییرفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی
سر برهنه کردهام به سوداییبرخاسته دل نه عقل و نه رایی
ترسا بچهای دیشب در غایت ترساییدیدم به در دیری چون بت که بیارایی
دلا در راه حق گیر آشناییاگر خواهی که یابی روشنایی
ترسا بچهایم افکند از زهد به ترساییاکنون من و زناری در دیر به تنهایی
رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایینرسی به کس چو دانم که تو خود به سر نیایی
چون روی بود بدان نکویینازش برود به هرچه گویی
ای آفتاب رویت از غایت نکوییافزون ز هرچه دانی برتر ز هرچه گویی
سبحان قادری که صفاتش ز کبریابر خاک عجز میفکند عقل انبیا
ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلاپرواز کن به ذروهٔ ایوان کبریا
مورچهٔ خط تو، کرد چو موری مراکی کند ای مشک مو مور تو چندین جفا
خطاب هاتف دولت رسید دوش به ماکه هست عرصهٔ بیدولتی سرای فنا
اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسدبه حکم نیشکر آرد برون ز زهرگیا
ندارد درد من درمان دریغابماندم بی سر و سامان دریغا