گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خرابتا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب
بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده استتا دست به کام دل خویشم برسیده است
بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر استکه همه کار جهان رنج دل و دردسر است
چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردمپرور استنیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است
هر دل که در حظیرهٔ حضرت حضور یافتسرش سریر خود ز سرای سرور یافت
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلندزانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند
جانم ز سر کون به سودا در اوفتاددل زو سبق ببرد و به غوغا در اوفتاد
هرکه بر پستهٔ خندان تو دندان داردجان کشد پیش لب لعل تو گر جان دارد
دم عیسی است که بوی گل تر میآردوز بهشت است نسیمی که سحر میآرد
ای پردهساز گشته درین دیر پرده درتا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در
ای چراغ خلد ازین مشکوةمظلم کن کنارتو شوی نور علی نور که لم تمسسه نار
ای در غرور نفس به سر برده روزگاربرخیز و کارکن که کنون است وقت کار
دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوارکه دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار
آنچه در قعر جان همییابممغز هر دو جهان همییابم
دلی پر گوهر اسرار دارمولیکن بر زبان مسمار دارم
نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرمنه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم
آتش تر میدمد از طبع چون آب ترمدر معنی میچکد از لفظ معنیپرورم
اگر به مدت جاوید ذرههای جهانسخنسرای شوندی به صدر هزار زبان
ای همنفسان تا اجل آمد به سر مناز پای درافتادم و خون شد جگر من
ای روی درکشیده به بازار آمدهخلقی بدین طلسم گرفتار آمده
مکن مدار برای من ای پسر روزهکه کرد عارض سیمین تو چو زر روزه
ای حلقهٔ درگاه تو هفت آسمان سبحانهوی از تو هم پر هم تهی هر دو جهان سبحانه
الا ای یوسف قدسی برآی از چاه ظلمانیبه مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی
گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمیشک نبودی کان سخن بر خلق کمتر گویمی