گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
زاهد شهر نیم تا به تو تزویر کنمعاشقم عاشق با عشق چه تدبیر کنم
مکن ملامت دل کاو بخالت از ره رفتکه مرغ زیرک از این دانه اوفتد در دام
بود چو زهر رقیب ار بیاورد شکرماگر تو زهر دهی نوشم و شکر نخورم
شاهد عید از در آمد شد ز دل اندوه بیمساقی گل چهره کو مطرب کجایی کو ندیم
گفتمش بسته آن طره پرچین توامگفت هی نافه ببر آهوی مشکین توام
من آن نیم که بجز بار عشق یار کشمنیم حمول که جز بار دوست بار کشم
هر که در میکده عشق شد امروز مقیمنیست فردا بدلش آرزوی باغ نعیم
چگونه از لب جانانه کام برگیرممگر که از سر و جان یکدو گام برگیرم
مرا چه کار بشکر لبان سیم اندامکه گر دعا کنم آید سزای او دشنام
بندم از زلف و خط سلسله مویان زنارتا که شایسته ات آشفته به تکفیر کنم
ببست غمزه شوخت بزلف دلبندمبخویش بست و زعالم گسست پیوندم
چند همچون مرغ شب از تاب خور پنهان شوموقت شد تا پرفشان چون بلبل بستان شوم
من عاشق بتانم و این کار می کنمبر کار عاشقان ز چه انکار می کنم
مردگان را از دم عیسی حیاتی تازه بودکم ز عیسی نیستی من عظمکی دارم رمیم
آن ترک که غارتگر صبر است و سکونمگو باز بیا تا که کشی پنجه بخونم
گشتیم جهان در طلب باز نشستیمو از کون و مکان رشته امید گسستیم
از که آوردی ای صبا پیغامکز توام بوی جان رسد بمشام
ای آفت دین و خصم اسلامای فتنه دهر و شور ایام
چگونه چشمه خورشید را بخاک بپوشمچو هست آتش عشقم بجان چگونه نجوشم
گلعذاران گلستانی داشتمبلبلان من هم فغانی داشتم
چندانکه وفا کردم و اظهار ارادتجز جور و جفا زآن بت طناز ندیدم
وقت کاخ است همان به که بصحرا نرویممی گلرنگ کشیم و بتماشا نرویم
ما ساک کوی می فروشیموز باده کشان درد نوشیم
بسکه مستغرق سودای تو بی خویشتنمپا زسر فرق نمیدانم و جان را زتنم