گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گفتم که بمی آتش عشقت بنشانمغافل که زآتش تف آتش ننشانم
آیا که داده فتوی بر بی گناهیمکز خون من گذشته ترک سپاهیم
خواستم حرف عشق ننگارمشورش آن لم یکن نبنگارم
زآن سرو زلف نافه بگشایمگو بخوانند خلق عطارم
مجالی نیست کز شور رقیبان با تو پیوندمهمان بهتر که از کوی تو امشب رخت بربندم
حاشا که بجز تو بخیال دگرستمدر کعبه و بتخانه اگر مینگرستم
تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتمتو بتی و من برهمن سزد ار بسجده افتم
من که نتوانم هوس را پای در دامن کشمکی توانم عشق را دستی به پیرامن کشم
زد هجر بصبح وصال فالمخور داد نشان از آن جمالم
حاشا که توانم گفت آن راز که من دانمکاتش فکند چون شمع اندر لب و دندانم
ساقی بیار بوسم کز می خمار دارموز بحر هستی امشب میل کنار دارم
ای مظهر جان آفرین جانی تو از سر تا قدمهر جا و جودی شد عیان پیش وجودت شد عدم
گفته بودی که ز کویت به ملامت برومدل بر تست کجا من به سلامت بروم
نه توبه زاهد پیمانه بد که بشکستمنه عهد با تو که پیمان به می کشان بستم
منصور صفت سر بسردار بدیدیمگفتیم سخن حق و بمطلب برسیدیم
این می که داد کز او سر بی خمار دارمبحرش کجا کزین موج در در کنار دارم
یارب که دهد آب باین تخم که کشتیمدست که دهد تاب باین رشته که رشتیم
به باغ عشق به جز میوه فراق ندیدمز جان گذشته و جانانه را به وصل رسیدم
آن لب شیرین چو جام بوسیدم و باز آمدمتنگ شکر بسته و از هند و اهواز آمدم
بروزگار اگر کار اختیار کنمبغیر عشق چه کاری بروزگار کنم
مه روزه است بیا ساز ریا برگیریمگوشه مسجد و سجاد و منبر گیریم
بزنی اگر به تیرم نظر از تو برنگیرممنم آن مریض مجنون که دوا نمی پذیرم
با همه کثرت چه شد تا دم زتنهایی زدمیا باین زشتی چرا من لاف زیبایی زدم
غباری گردم و روزی بدامان تو بنشینمشوم آیینه و بر کام دل روی ترا بینم