گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دوش بی شمع جمالت بزم عیش افروختمعود وش از یاد زلفینت بر آتش سوختم
به کام دل شبی گر بوسی از لعل تو بستانماگرچه یک جهان جان باشدم دامن برافشانم
بیهده عمری به صرف مهر خوبان کرده ایمدرد بود است آنچه او را فکر درمان کرده ایم
زشکنجه گر بمیرم نظر از تو برنگیرمچون زتست درد درمان زکسی نمی پذیرم
دست گفتیم بران زلف چلیپا نزنیمبر سر عقل دگر رشته سودا نزنیم
ایکه دل برده ای از دست زچشم سیهمبنده ام کرده ای از چیست نداری نگهم
عشق خضر است و من گمشده اندر ظلماتمنیست گر آب حیاتی بده ای خضر نجاتم
مقبول میفروش گر افتاد خدمتمشاید ملک زند بفلک کوس دولتم
ثمر از نخل عیش دهر غیر از غم نمی بینمبه جز حرمان ثمر از کشته عالم نمی بینم
آتش کیست که من دیگ صفت در جوشمبا همه جوش چرا غنچه صفت خاموشم
به کفر زلف آن ترسابچه تا دین و دل دادمصلیب رشته تسبیح زاهد رفته از یادم
بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانمبمستی از سر این سبحه و زنار برخیزم
گمان کردم که در هجرت شبی خاموش بنشینمبر آتش دیگدان دارم کجا از جوش بنشینم
نوبتی نو میزنی ای نوبتی امشب بناماین چه شادی بود و این نوبت چه وین عشرت کدام
قومی زنند لاف که اهل شریعتیمجمعی دیگر بیاوه که پیر طریقتیم
زخم ها از شیخ و زاهد بی حد و مر خورده امتا شکایت بر در پیر مغان آورده ام
زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارمبجانم زآشناییها سر بیگانگی دارم
چو کوفت نوبتی پادشاه نوبت بامچو آفتاب بر آمد مهی بگوشه بام
ای ماهروی خرگهی ای صاحب تاج مهیتو باغ خوبی را بهی ما نیز هم بد نیستیم
تا که عکس تو به بتخانه آذر افتاداز حرم شوق تو کرده است عنان معطوفم
چنان بطره لیلای خویش مفتونمکه در فنون جنون اوستاد مجنونم
ای زده بر خط مشکین بر گل سوری رقمکوفته از عنبر سارا بفرق مه علم
بوستان باغ بهشت است و عیان می بینمنیستم آدم اگر بی تو در او بنشینم
شدم آشفته همسایه به عشق خانه سوز امشبمنم آن خس که با شعله سر هم خانگی دارم