گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در آن دهان نگنجد از این بیشتر سخنزیرا که نیست بر لب تو راهبر سخن
دوستت گر دست داد اندیشه دشمن مکنتیر دلدوز نظر را غیر جان جوشن مکن
فحشی ز لبت تو وقف ما کندرد دل بی دوا دوا کن
مبند الفت دلا با ماه رویانکه بی قیدند این زنجیر مویان
چشمکان چنگیز و رخ روم و خم گیسو ختنجادوی خون خواره چون آیینه ذات الفتن
زاهدا ذوق بهشتت هست بر آن رو ببینچشمه تسنیم و کوثر در دهان او ببین
با کثرت رقیب کنم خلوت انجمنتا با زبان دل بتو گویم دمی سخن
صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال منکرد کمال من فلک از چه سبب وبال من
دعوی عشق میکنم کذب شده دعای منرفتی و مانده ام بجا وای من و وفای من
من بهوای نوگلی نغمه سرا و بلبلاناز گل بوستان خود جمله شدند بدگمان
بدرد خوی گرفته دل از پی درمانببوی عید توان صبر کرد بر رمضان
مرا سودای آن گیسوی پرچینفراغت میدهد از نافه چین
وه که به ناف خون شود نافه آهوان چینتا که به باد داده ای طره و زلف عنبرین
ایکه زباده ی ازل هست بلعل تو نشانآب بیار و آتشم از می و لعل وانشان
تا به کی ای چشم مست فتنه برانگیختندست نگارین بس است از پی خون ریختن
نسزد به باد دادن خم زلف عنبرافشانبه خطا چه می پسندی که عبیر گردد ارزان
حذر کن ای دل از زخم کمند غمزه خوبانکه از فولاد می آرد گذر این آهنین پیکان
رقیب کرده به باغ تو عزم گردیدنبود نظاره گلچین برای گلچیدن
ابریست کاو ندارد آثار فیض بارانچشمی که گریه اش نیست روز وداع یاران
من نتوانم ز دوست دیده فرو دوختنعشق ز حربا مرا بایدم آموختن
بخرند ناز معشوق به جان نیازمندانبه مژه چو شمع گریان و به لب چو صبح خندان
زین بادیه چون رفت مه نوسفر منکاین دشت همه دجله شد از چشم تر من
مرا ز عشق بسی منت است بر گردنکه بازداشته شوقم زخواب وز خوردن
ای سراپا فتنه وی فتنه بر روی تو منآفت پیر و جوانستی بلای مرد و زن