گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خبرت هست که چون با تو درآمیخته امبا تو پیوسته ز عالم همه بگسیخته ام
منم آن نهال بی بر که زعشق برگرفتمچه غم ار چه نخل سینا همه بر شرر گرفتم
سر قدم کردم ز شوق و دست از پا می کشمدر رهت ای کعبه کی منت ز این ها می کشم
نار ابراهیم شد نور کلیمکرد حادث یار اطوار قدیم
از دهان تو حدیثی چو بوهم اندیشمعقده نقطه موهوم شود حل پیشم
زبسکه مهر تو آمیخته بجان و تنمتویی ندانم یا من درون پیرهنم
ما زآزادگان پادشهیمپادشه را مقیم بارگهیم
ای که به جاه و منزلت ره نبرد خیال مناز خم زلف مو به مو باز بپرس حال من
چند با چشمه خور روی تو نتوان دیدنچند قانع شوم از وصل بهجران دیدن
شک نیست که شکر لب و بسته دهن است آناما نه سزای لب و دندان من است آن
طره عنبرین پریشان کنمرغ دلها بر او پرافشان کن
ای آه خدا را سوی لیلا سفری کناو را زدل خسته مجنون خبری کن
ای مار زلفین سیه ای عقرب جرار منتا کی زنی نیشم بدل تا کی کنی آزار من
گو بمجنون کز من آموزد دگر درس جنونزآنکه دوشم خیمه زد لیلی بصحرای درون
نیمه شب ای برق آه من شرری زنشعله ببالا و پست و خشک و تری زن
ای کرده نهان تنگ شکر را به نمکدانبس آفت مرد و زنی از آن لب و دندان
نمی گردد سپهر الا به حکم رای درویشانقضا و هم قدر دارند سر در پای درویشان
دلا با خوبرویان عهد بستنبود پیمان عقل و دین شکستن
چون دست رس نداری ای دل بوصل جانانبرخیز جان فدا کن در پای پاسبانان
چه ای ای عشق که دیدار تو نتوان دیدنوصل چون نیست بسازیم به هجران دیدن
ای ز سنبل پرده بسته بر سمنوی رطب آورده از سرو چمن
چگونه شکر گویم زطالع میمونکه شمع محفل انس است ماه روز افزون
حدیث دوستان عیب است پیش دشمنان گفتنچنان کز دوست منعست درد خویش بنهفتن
ندیدم دشمنان گشته حبیبانفغان از گل دریغ از عندلیبان