گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سنبل باغ شانه زد گیسودی برون برد رخت و شد یکسو
ظاهرا پنهان گذشت از کوی توکاز نسیم صبح آمد بوی تو
ماه دوهفته هفته ای از رخ نهفته ایدر دل تو حاضری اگر از دیده رفته ای
به سومنات اگر ساختند بتکده ایبه غمزه بشکندش آن صنم به عربده ای
ابرویت چیست مد بسم اللهصورتت سوره کتاب الله
دوش در آمد از درم ماهی نه فرشته ایداشت به خون مرد و زن سبز خطش نوشته ای
دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانه ایآشنا دیدم به خود زآن نشیه هر بیگانه ای
چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهستهدلم خون دیده ام خونبار شد آهسته آهسته
گفتم از سلسله زلف تو دارم گله ایزیر لب خنده زنان گفت چه بی حوصله ای
حسنت نهاده دانه دامی عجب به راهکاندر کمند زلف کشد آهوی نگاه
عاشقان را جز لب تو باده مستانه نهمی کشان را غیر چشمت ساغر و پیمانه نه
به زنجیر جفایی گر نشد بخت دژم بستهسگ لیلی به مجنون از چه رو راه حشم بسته
دانست و هست و بود تو را مظهر آینهروزی که کرد تعبیه اسکندر آینه
در همه شهر حاضری در بر ما نشسته ایچهره به دل گشاده ای پرده به چشم بسته ای
آن می که از شعاعش آتش زند زبانهدرده سحر که دارم درد سر شبانه
اصل ناپیدا و عکسی در میان افکنده ایکیمیا پنهان و غوغا در جهان افکنده ای
ای که جان داری فدا کن در ره جانانه ایسوختن تن را بنه گر شمع را پروانه ای
ما را عبث نبود که از بزم رانده ایگویا رقیب را ببر خویش خوانده ای
گر نه ای چشم سیه بهر شکار آمده ایتیر مژگان به کف از بهر چه کار آمده ای
ای نسیم از چیست زلفش را پریشان کرده ایصد دل شیدا به هم دست و گریبان کرده ای
شکر گویم یا شکایت از تو ای شاه سیاهما تو تابنده ماه من همان در خوابگاه
ای زلف پرشکن تو سراپا شکسته ایگویا ز بار خاطر عشاق خسته ای
عید است و ساقی با قدح سرمست و خمار آمدهمی خورده و سرخوش شده در شهر و بازار آمده
مطرب مجلس کجاست چنگ و چغانهراست کن از پرده حجاز ترانه