گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
کند به راه تو پامال آسمان ما راحباب آبله ی پاست موج دریا را
احتراز از عشق کی باشد دل دیوانه راشعله از مستی بود مهتاب این پروانه را
گریه طوفان می کند از نکهت محبوب ماهمچو دریا باد باشد باعث آشوب ما
می دهد سیل سراغ ره ویرانه ماچون صدف در بغل موج بود خانه ما
عشق دیگر در فغان آورده ناقوس مراغنچه گلبرگ آتش کرده فانوس مرا
آن بلبلم که هرگاه از دل کشم فغان رااز خون چو ساغر می پر سازم آشیان را
تا به کی آن آهوی وحشی نگردد رام ماز انتظار او غبار آورد چشم دام ما
نتوان گفت به رویش سخن آینه رانسبتی با تن او نیست تن آینه را
سینه ریشانیم و دارد آن دهن درمان ماای نمکدان لب لعل تو مرهم دان ما
از بس که بیازرد دل دشمن و دوستگویی به گناه مسخ کردندش پوست
بس است شاهد مستی همین گلستان راکه فاش کرده همه رازهای پنهان را
ریزد ز بس غبار دل از هر فغان ماپر خاک شد چو حلقه ی دام آشیان ما
خوش آن زمان که سر مهر بود خوبان راکرشمه منع نمی کرد آه و افغان را
آیینه کجا دیده ست رخسار چو ماهش رابا سرمه چه آمیزش مژگان سیاهش را
نگاه باغبانم می پرستم لاله و گل راکنم چون موی پیغمبر زیارت شاخ سنبل را
فلک نبود به مستی حریف ناله ماچو لاله ریخت از آن سرمه در پیاله ما
می جهد برق ز آه دل غم پیشه ماشعله دارد حذر از تیر نی بیشه ما
چو غنچه نیست نهان از کسی دفینه ماکف گشاده بود همچو گل خزینه ما
مدعی کو تا چراغ محفلم بیند تراغافل از راه آید و در منزلم بیند ترا
منم آن مرغ که دل نوحه طراز است مراقفسی تنگ تر از چنگل باز است مرا
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوستهرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست
نشد درست به هندوستان شکسته مانماز بود در او کار دست بسته ما
تماشایش برد از آهوی وحشی تک و دو راز رفتن بازدارد حیرتش عمر سبکرو را
ای قناعت مژده ای ده شاه هفت اقلیم رااز کلاه فقر و بردارش ز سر دیهیم را