گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خیزم بروم چو صبر نامحتمل ستجان در قدمش کنم که آرام دل ست
تجلی بر نمی تابی ز بی تابی چه سود اینجاکه موسی هم تمنا کرد و خود را آزمود اینجا
حریم بزم عشق است این چرایی ناامید اینجابود شمع و چراغ کشته را اجر شهید اینجا
هر که از فرقه ما نیست لییم است اینجاکوی عشق است که محتاج کریم است اینجا
نمی کشد به چمن طبع پرغرور مراشراب می کشد آنجا گهی به زور مرا
چو ماه شعشعه ماست برق خرمن ماچو خوشه هیکل عمر است داس گردن ما
فغان که سوخت جهان بهانه گیر مراچو صبح کرد به فصل شباب پیر مرا
تویی که تیغ چو آب تو کشته آتش رابه زهر چشم عتاب تو کشته آتش را
چو تیغ نیست محابا ز خصم پیشه مابه روی سنگ دود همچو آب شیشه ما
افروخت از تبسم مینا ایاغ ماتر شد ز خنده های صراحی دماغ ما
ای تازه رو ز زخم خدنگ تو داغ مااز روغن کمان تو روشن چراغ ما
آن ماه که گفتی ملک رحمانستاین بار اگرش نگه کنی شیطانست
در قفس رفته چو قمری چمن از یاد مرابهتر از سرو بود سایه صیاد مرا
چه غافلی ست ز دور سپهر مردم رادر آسیا بنگر خواب ناز گندم را
شعله دارد ز تو آیین غضبناکی رااجل از طرز تو آموخته بی باکی را
لب تو کرد پر از می ایاغ آینه رانمود زلف تو دود چراغ آینه را
ذوقی ز باغ نیست دل غم پذیر راکوته کنید رشته ی مرغ اسیر را
عشق را در قید دارد پیکر رنجور ماگشت زنجیر سلیمان نقش پای مور ما
به گوش کس نبود آشنا حکایت مارموز عشق بود سر بسر روایت ما
رهنمایی چون کنم در دیدن او دیده راحاجت تعلیم نبود مردم فهمیده را
نماید خرمن آزادگان چون رنگ کاهی راز چشم برق همچون داغ اندازد سیاهی را
چشمت ز ناز بسته به نظاره راه رازنجیر کرده است ز مژگان نگاه را
آن سست وفا که یار دل سخت من استشمع دگران و آتش رخت من است
ما گرفتاریم و غیر از ناله نبود کار مابیضه بلبل بود هر غنچه گلزار ما