گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
با من ای عشق اگر عهد کهن تازه کنیمصحف دل که زهم ریخته شیرازه کنی
ای ترک از تیر نظر تو آفت رویین تنیشیر ار بود آهوفکن تو آهوی شیرافکنی
ای کودک ماهرو چه نامیای لعبت سرو قد کدامی
آن شب که تو در کنار مایی روزستو آن روز که با تو می رود نوروزست
دلا تویی که به کار خودت گزیده خدابرای عشق بتانت نیافریده خدا
الهی دور دار از ما غرور بی گناهی رابه سوی خویش خضر ما کن این گم کرده راهی را
جهان کهنه چو نو کرد عادت و خو رابه قبله ی عربی آورد عجم رو را
ما را سپرده است به ساقی حبیب مانیکو خلیفه ای ست که دارد ادیب ما
تا کی بود ز راه خطا پیچ و تاب مایارب کجاست هادی راه صواب ما
خدایا رهنما شو بر دل ما رهنمایی راکه بنماید به ما خوشتر ازین گلزار جایی را
به صورت تو بتی کمتر آفریده خداترا کشیده و دست از قلم کشیده خدا
تا چند دیر و کعبه مخوان این فسانه راهمچون کمان حلقه یکی کن دو خانه را
ای ز چشمت خفته در چشم غزالان نازهابسته رفتار خوشت از کبک چشم بازها
گویند هوای فصل آزار خوش ستبوی گل و بانگ مرغ گلزار خوش ست
ای ز مژگانت مرا چون خوشه در دل تیرهابر سرم چون برگ بید از غمزه ات شمشیرها
سخن بست از لبم احرام طوف کعبه دل هاتماشا کن در او چون کاروان کعبه محمل ها
شراب نقل نخواهد بگیر ساغر راکه احتیاج شکر نیست شیر مادر را
به راه عشق خطر نیست بینوایان راگل است هر سر خاری برهنه پایان را
مزن به خون من ای پر عتاب استغناکه می پرست نزد بر شراب استغنا
پیری نشد خزان گل شاخسار ماموی سفید ماست چو عنبر بهار ما
محبت از دل ما شسته نقش کینه خواهی رازیارت می کند چون کعبه برق ما سیاهی را
در آشوب جهان کشتی پر از صهباست مستان رادریغا نوح کو تا بنگرد سامان طوفان را
یک شب از بخت زبون شمعی نشد هم دوش مابرنخیزد صبح جز خمیازه از آغوش ما
ای خامه حرف زن که پس از ما کلام ماشاید به اهل راز رساند سلام ما