گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
جهان بر خود مرا واله گرفته ستمرا خود دل ز شهر و ده گرفته ست
با دوست چنان که اوست می باید داشتخونابه درون پوست می باید داشت
می شناسم چشم او را طرفه مست کافری ستدیده ام مژگان شوخش را عجب تیرآوری ست
بیار می که غمم باز در هجوم گرفتدل شکسته ام از عادت و رسوم گرفت
میخانه ی ما چون طرب آباد بهار استاز برگ گلش خشت چو بنیاد بهار است
در چمن چون لاله می بی باک می باید گرفتسایه دستی ولی از تاک می باید گرفت
مهر و کین تو هر دو مطلوب استخوب هر کار می کند خوب است
دلم نگاه ترا سخت آشنا دیده ستولی نمانده به یادش که در کجا دیده ست
بر من هوای بزم تو بسیار غالب استبا طالعی که از می توفیق تایب است
نوبهار است و چمن در پی سامان گل استابر بر روی هوا دود چراغان گل است
دل از هوای صحبت جانانه پر شده ستیک کس درون نیامده و خانه پر شده ست
بی سبب کی دامنم از گریه چون دریا پر استدل مرا چون کاسه ی دریوزه از صد جا پر است
بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشتسیلاب محبتم ز دامن بگذشت
در سر کوی تو ما را بینوایی بهتر استگر نباشد در حنا دست گدایی بهتر است
شعله ی شوقم و از شرم زبانم لال استصد شکایت به لبم از گره تبخال است
مرا ز راز دو عالم سخن بلندتر استحدیث اهل محبت ز عالم دگر است
کجا موافق طبع تو ای خردمند استشراب ما که به تلخی چو خون فرزند است
ساغر گلی ز گلشن بیهوشی من استسرمه غبار کوچه ی خاموشی من است
شمع بر روی تو سرگرم نگاه افتاده ستکار آیینه ز شوق تو به آه افتاده ست
چراغان سینه ام از داغ عشق لاله رویان استز دل آهی که می خیزد مرا دود چراغان است
هر چه گوید ز بقا عمر سبکسر باد استکشتیی را چه ثبات است که لنگر باد است
دلم همیشه ز آشوب عشق بی تاب استدرین محیط گهر مضطرب چو سیماب است
حاجت به گل ندارد آن سر که کج کلاه استدر خواب حیف باشد چشمی که خوش نگاه است
روی تو به فال دارم ای حور نژادزیرا که بدو بوسه همی نتوان داد