گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گلی به رنگ رخش گلستان ندارد هیچبهار گلشن حسنش خزان ندارد هیچ
شیخ است و خودآرایی بسیار و دگر هیچچون صبح همین شانه و دستار و دگر هیچ
دارم هوس رخصت آهی و دگر هیچچون صورت چین از تو نگاهی و دگر هیچ
مشنو که مرا از تو صبوری باشدیا طاقت دوستی و دوری باشد
بیخودی از گل روی تو کند بلبل صبحگل شب بو شود از نکهت زلفت گل صبح
خوش آن دمی که لبم گردد آشنای قدحبه پای خم سر خود را نهم به جای قدح
ای کشیده می از قرابه صبحخفته بر مخمل دوخوابه صبح
بر ما دمی نمی گذرد بی شراب تلختا چند همچو ابر توان خورد آب تلخ
حاصل من نیست از شهد سخن جز کام تلخد دهن من زبان تلخ است چون بادام تلخ
شد باغ از بهار سفید و سیاه و سرخمرغان شاخسار سفید و سیاه و سرخ
سودی به ره عشق ز تدبیر نباشدیک کار نکردیم که تقصیر نباشد
زبان که یاد دل بوالفضول می آردسند به دعوی ملک نزول می آرد
طالع من شد ضعیف از بس غم افلاک خوردرنگ و روی اخترم زرد است از بس خاک خورد
چند چون مرغ کسی بادیه پیما باشدزر ماهی ز سفر کردن دریا باشد
آن خال حسن که دیدمی خالی شدوان لعبت با جمال جمالی شد
زین چرخ ستمکشان نرستندهرچند که همچو برق جستند
سحر شد و دم تأثیر ناله می گذردتو خفته ای به کمین و غزاله می گذرد
عمرها رفت و نشد نام زلیخایی بلندیوسفی کو تا شود در مصر غوغایی بلند
فصلی چنین که بلبل از شوق جوش داردننهد پیاله از کف هرکس که هوش دارد
امشب گل شکفتگی ما دو رنگ بودنقل شراب پسته ی خندان تنگ بود
وجودم را غم عشق تو ای بی باک می سوزدکجا این را توان گفتن کز آتش خاک می سوزد
به صحرا آن کمان ابرو پی نخجیر می آیدغزالان مژده آن آهوی آهوگیر می آید
آبروی تیغ را خونگرمی بسمل بردکی تواند صرفه ای از قتل ما قاتل برد
ماه چون روی او نمی باشدبه ازان روی رو نمی باشد