گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در مقام بی خطر آزادگان را خواب نیستجوهر آیینه را دلگیری از گرداب نیست
حسن با مهر و وفا بیگانه استهر که عاشق می شود دیوانه است
از خم زلفش دلم با آه و افغان بازگشتمدتی در هند بود آخر پریشان بازگشت
آن قدر سوزی که خواهد شعله با آه من استهر زر داغی که دارد عشق تنخواه من است
نشان هستی من چون حباب پیرهن استز ضعف بند قبای من آستین من است
آهو بره را که شیر در پی باشدبیچاره چه اعتماد بر وی باشد
قصه ی منصور را سر کرده استباز صوفی از کجا بر کرده است
چو مجنون بر زبانم حرف او افسانه لیلی ستکسی کو آشنای او بود بیگانه لیلی ست
عاشقانیم به ما طعنه ی دیگر خود نیستگر بود دامن ما پاره ولی تر خود نیست
گر عاشقی از گنه چه باک استخورشید به هرچه تافت پاک است
مرا گوش از بهر پیغام اوستزبان در دهن از پی نام اوست
همه تن خون دل من همچو دهان زخم استهمه اندام من از درد مکان زخم است
عشق خونریز که شیر مست استبه دل از تیر تو در نی بست است
چون شحنه مرا پنجه ی تقدیر گرفته ستکو آنکه بپرسد به چه تقصیر گرفته ست
از مصلحت الفت به من پیر گرفته ستاین تجربه را از شکر و شیر گرفته ست
از عیش دل مرا چه رنگ استاین آینه در طلسم زنگ است
ما را به چه روی از تو صبوری باشدیا طاقت دوستی و دوری باشد
زین پس سر مینای می ناب سلامتتا چند توان گفت که نواب سلامت
لطف این دلشکنان در حق ما معلوم استهر که دارد کرمی آن به گدا معلوم است
هر کجا حرف تو آید به میان گل گوش استهمه تن شمع زبان است ولی خاموش است
ز دیده اشک چکد روز وصل یار عبثکه آب جوی رود موسم بهار عبث
با مدعی گذشته ام بر کنار بحثدر کوی عشق شعله ندارد به خار بحث
زاهد بیا و پرده برافکن ز راز خبثما دمکش توایم به آهنگ ساز خبث
به من ز یاد رخ اوست گلستان محتاجچو گل فروش نیم من به باغبان محتاج