گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
درین ره کعبه سنگ راه باشدهمان به راهرو آگاه باشد
دل آشفته از نام شراب ناب می سوزدگیاه خشک ما را همچو آتش آب می سوزد
کسی کز عاشقی دم زد چه باک از دشمنی داردکه مور این بیابان دعوی شیرافکنی دارد
چه پروای گلستان و سر و برگ چمن داردچو غنچه آنکه گلشن در درون پیرهن دارد
مرا به کوی تو دلگرمی شراب آوردکه ریگ بادیه را سوی باغ آب آورد
نوبهار است و جنونم سوی هامون می کشدشور رسوایی مرا بر روی مجنون می کشد
شمع برقع ز پی پاس تجلی داردپرده ی صورت فانوس چه معنی دارد
زین چمن گر لاله ذوق از تاج شاهی می بردغنچه سر در جیب خویش از بی کلاهی می برد
در خرقه توبه آمدم روزی چندچشمم به دهان واعظ و گوش به پند
تا مرا تعلیم عشق او نواپرداز کردهر سر مو کز تنم سر زد صدای ساز کرد
آنکه در پیری می عشرت به ساغر می کنددر کنار بام مستی چون کبوتر می کند
اسیر عشق تو سود و زیان چه می داندگل چراغ بهار و خزان چه می داند
از نفس آنچه دلم دید ز زنجیر ندیدگریه را چون سخن عشق گلوگیر ندید
اهل شیراز بهشتی صفتان دهرندهرکه را مار غمی زهر زند پازهرند
غریبی را به من عشقت وطن کردبیابان را به چشم من چمن کرد
رسید آن مست و از گردن صراحی در بغل داردسوار است و گلستان را سمندش بر کفل دارد
روزگار از چمن وصل توام دور افکندآن سرشکم که مرا از مژه ی حور افکند
خورشید از نمود رخت بی نمود شدآتش زبس که سوخت ز شوق تو دود شد
چون در دلش ز لعل تو اندیشه بگذردمی چون عرق ز پیرهن شیشه بگذرد
گویند مرو در پی آن سرو بلندانگشت نمای خلق بودن تا چند
خراب لعل لبت کی شراب می گیردکه چشم را نمک او چو خواب می گیرد
کامم ز جهان گوهر نایاب برآمدنانم ز صدف خشکتر از آب برآمد
در گدایی همت ما پادشاهی می کندهرچه می خواهد به توفیق الهی می کند
می گریزد خوابم از جایی که مخمل می برنددردسر می گیردم تا نام صندل می برند