گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
می خورم خون که حنا آن کف پا می بوسدلب من تشنه آن است و حنا می بوسد
چو حسن سبز تمنای اهل دید بودمباش گو به چمن گل چو سرو و بید بود
گل به غفلت ز گلستان جهان برخیزدغنچه از خواب در ایام خزان برخیزد
عشق در هرجا نقاب از روی زیبا می کشدسرمه یعقوب در چشم زلیخا می کشد
ابر چشمم چون به عزم گریه دامان بشکندخنده در زیر لب گل های خندان بشکند
خراب نشیه آن لب می و مینا نمی داندبه راه شوق او خورشید سر از پا نمی داند
به کوی عشق اسیران به بوی یار روندکه بلبلان به چمن از پی بهار روند
ازین حسرت که دور از دامن دلدار می ماندز شیون پنجه دستم به موسیقار می ماند
بی لب او باده بر طبع ایاغم می خوردنکهت گل بی رخ او بر دماغم می خورد
شد بهار و شمع با گل آشنایی می کندآشنایی از برای روشنایی می کند
وقت گل و روز شادمانی آمدآن شد که به سرما نتوانی آمد
زاهد امشب تا سحر با ما شراب ناب زدساغری هر دم به طاق ابروی محراب زد
سیل ویرانی ز کنج خانه ما می بردبرق فیض خرمن از یک دانه ما می برد
مرا ز بزم خود آن پر عتاب می راندچو سایه کز بر خود آفتاب می راند
درد ما خسته دلان تن به مداوا ندهدصندل آن به که دگر دردسر ما ندهد
جا به هر دل که گرفت او دگر از جا نرودعکسش از آینه چون صورت دیبا نرود
با لطف ساعدت ید بیضا نمی رسدپیش لبت سخن به مسیحا نمی رسد
می حرام محتسب بادا که بی ما می خورددارد آب زندگی چون خضر و تنها می خورد
دلم آشفتگی در کار هرکس دید می لرزدچو شمع صبح می میرد دل خورشید می لرزد
شد بهار و باغبان دیگر در دکان گشودمایه ی خود گلفروش از گوشه ی دامان گشود
باغبان خلد از گلزار ما گل می بردهمچو تخم گل به تحفه تخم بلبل می برد
در چشم من آمد آن سهی سرو بلندبربود دلم ز دست و در پای افکند
دلم چو غنچه ز گلگشت باغ می گیردچو لاله دامنم از آب داغ می گیرد
رونق ناموس را چون عشق رسوا بشکندنام یوسف چون بری رنگ زلیخا بشکند