گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خاطر من نشکفد از وصل یار خویشتناین چمن رنگی ندارد از بهار خویشتن
صفای گلشن کشمیر را تماشا کندرین چمن من دلگیر را تماشا کن
ز دست ساقی تا کی پیاله نوشیدنخوش است گل ز گلستان به دست خود چیدن
بهار شد که رود هرکسی به راه چمنشکوفه رفت ز خلوت به بارگاه چمن
در غمت ناله ز مرغ چمن آید بیرونگر لب غنچه گشایی سخن آید بیرون
ای جرس سوی سفر هر لحظه آوازم مکنبی پر و بالم عبث تکلیف پروازم مکن
ز عمر رفته چه نقصان به کامرانی منبود شکوفه ی پیری گل جوانی من
از پی اسرار خود کم با کسی پرخاش کنراز پنهانی که داری همچو گل خود فاش کن
بگذر ز عقل و فیض محبت نگاه کنبردار شمع را و تماشای ماه کن
من راز جهانم بود افسانه به از منمعموره ام و گوشه ی ویرانه به از من
میندیش که سست عهد و بدپیمانموز دوستیت فرار گیرد جانم
نخورند در گلستان گل و لاله آب بی توبه گلوی شیشه می نرود شراب بی تو
ای سرو همچو سایه دوان در قفای توحسرت بهار را به خزان حنای تو
بیا و وصف زلف یار بشنودمی بنشین حدیث مار بشنو
بس که چین دارد خم ابروی اوزلف دلگیر است در پهلوی او
بسته کمر کینم از قبضه کمان اودر کشتن من تیغش افتاده به یک پهلو
نتوان یافت دلی خوش به جهان ای کاکوچه روی گاه سوی گنجه و گاهی باکو
کنم نهفته برین عالم دو رنگ نگاهچو آهویی که کند جانب پلنگ نگاه
بیا که باغ شد از لاله کوی میخانههوا کشید چمن را به روی میخانه
در دل تنگم شراب ناب می گردد گرهدر گلویم آب چون گرداب می گردد گره
ای شعله حسنت را جان ها شده پروانهدر حلقه زلفت دل مجنون و سیه خانه
من بنده بالای تو شمشاد تنمفرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم
دل چو می رفت سوی زلف تو شد جان همراهبه ره هند شدند این دو پریشان همراه
روی ننمایی نباشد تا رخت پرداختهچند چون آیینه می نازی به حسن ساخته