گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دهد به ذره چو خورشید آب و تاب سخنمباد آن که کسی را کند خراب سخن
گر بر رگ جان ز شستت آید تیرمچه خوشتر ازان که پیش دستت میرم
تا به کی بر من شکست آید چو مینا از زمینمی گریزم بر فلک همچون مسیحا از زمین
مطرب از دستت گر آید ناخنی بر چنگ زنمن بر آتش می زنم خود را تو بر آهنگ زن
ترک من کز بزم می گلرنگ می آید برونهمچو شمشیر از برای جنگ می آید برون
سرم از داغ سودا باغ زاغاندلم درهم چو کار بی دماغان
نیست در حشر محبت گفتگوی کشتگانلاله ی این باغ دارد رنگ و بوی کشتگان
فصل گل شد ناله عیشی ز بلبل قرض کنگر نداری زر برای باده از گل قرض کن
چه آب و خاک و چه نیکویی سرشت است اینسبوی باده نگویم گل بهشت است این
از کوی عشقت ای بت دلجوی دیگرانرفتم که جا کنم به سر کوی دیگران
دشمن خود گر نه ای ما را به خود دشمن مکندر بغل چون شیشه داری سنگ در دامن مکن
زهی بر چهره خطت سایه جانلبت را خنده موج آب حیوان
آن دوست که دیدنش بیاراید چشمبی دیدنش از گریه نیاساید چشم
ای چو برگ غنچه در عهدت پر از جان آستینجان اگر بر تو فشانم برمیفشان آستین
انجمن شد ز یار آبادانهست باغ از بهار آبادان
چون توان با غیر دل را خالی از کین ساختنهرگز از بلبل نمی آید به گلچین ساختن
به مردم عرض جمعیت کن از ایشان دگر بستانمقامرخانه است آفاق زر بنما و زر بستان
آینه در دست گیر و یاد حیرانی بکنطره ی خود را ببین فکر پریشانی بکن
عجب مدار ز زاهد شراب ما خوردنکه نیست ننگ گدا روزی گدا خوردن
ساقی ز کار من گره توبه باز کندست مرا به گردن مینا دراز کن
زهی حدیث غمت چون می طرب شیرینزبان ز حرف تو در کام چون رطب شیرین
رسیده ایم به بزم تو مهربانی کنشکفته شو ز می از چهره گلفشانی کن
زهی ز نرگس تو آهوی ختن مجنونز شوق سرو قدت بید در چمن مجنون
آن رفته که بود دل بدو مشغولموافکنده به شمشیر جفا مقتولم