گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هردم غمی آید ز حریفان لییممگویی به دبستان جهان طفل یتیمم
کرشمه سنج نگاه ستیزه جویانیمسواد خوان الف قامتان مژگانیم
چو جای در صف طفلان کنم ندیم شوموگر به بزم بزرگان رسم حکیم شوم
از جمله بندگان منش بنده ترموز چشم خداوندیش افکنده ترم
فصل گل رفت و به جام می دمی نگذاشتمهمچو لاله داغ دل را مرهمی نگذاشتم
یاد ایامی که دامی همچو بلبل داشتیمگاه با گل دستبازی گه به سنبل داشتیم
ای در ایام تو تیغ غمزه را الماس نامدر میان کینه جویانت خدانشناس نام
به حیرتم که ز گلشن چه چیز می خواهمنه گل نه خار به دامن چه چیز می خواهم
ما خس و خار از ره خوبان به دامن می کشیممنت تیغ شهادت را به گردن می کشیم
بیا که ساغر عشرت پر از شراب کنیمگل زمینی ازین باغ انتخاب کنیم
گرفته با برو دوش تو الفتی دوشمتهی مباد ز سرو تو هرگز آغوشم
دل خود ز شوق زیان می فروشمندارم متاعی دکان می فروشم
در ورطه کشاکش دوران فتاده ایماین بحر را چو موج کمان کباده ایم
ساغری کو تا به دل از عیش اسبابی دهمپنجه ی غم را به زور می مگر تابی دهم
خیزم که نماند بیش ازین تدبیرمخصم ار همه شمشیر زند یا تیرم
تنم ز ضعف بود رشته ای ز پیرهنمکسی چو من نتواند شدن منم که منم
از دو جانب سرگرانی را تحمل می کنیمما و او با یکدگر جنگ تغافل می کنیم
ای شبنم وجود مرا آفتاب گرمچشمت گرسنه است و دل من کباب گرم
ما چشم به لطف جم و کاوس نداریمبر دامن لب گرد زمین بوس نداریم
هرکه افتاد ز پا خاک نشین من بودمهرکه آمد به زمین نقش زمین من بودم
تقدیر خدا را چه علاج است گداییمدر رزق سگ و گربه شریکیم هماییم
اختیار گوشه درمان است همت می کنممی نشینم همچو عنقا و فراغت می کنم
گه مستم و گاه در خمارماین است تمام عمر کارم
نوبهار است چو گل فکر قدح نوشی کنخون غم ریخته در جام فراموشی کن