گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آزادچهره درآمد مرقعی چون سجاده بی زینت صوفیانه از فوطه شابوری و عتابی نشابوری چست در بر کرده متحلی بتأدیب ذات و تهذیب صفات چون عقل ملخص و روح مشخص در نظرها آمد و بدست بوس رسیده از بار وقار حضرت متأثر و در اذیال دهشت متعثر بمقامیکه تخصص رفت بایستادو فوق السریر ابن الملوک اذا بدا
آزادچهره روز دیگر بخدمت پیوست صبیح الوجه نجیح السعی وضی المنظر مقضی الوطر بساط ثنا بگسترانید و دعا بآسمان اجابت رسانید و گفتروزگارت همه خوش باد که در خدمت تو
آزادچهره گفت حق را عز اسمه و تعلی دو کار فرمایست بر عمارت دو سرای گماشته یکی عقل و دیگر شرع اگر خواهی که هر دو سرای معمور باشد زیردست و مطواع ایشان باید بودن عقل که این کارگاه بحکم اوست همه در ترتیب معاش این جهانی کوشد و رنج بردن در کار اسباب فرماید چنانک آن مرد باغبان گفت با خسرو شاه گفت چون بود آن داستان
آزادچهر گفت شنیدم که روزی خسرو بتماشای صحرا بیرون رفت باغبانی را دید مردی پیر سالخورده اگرچ شهرستان وجودش روی بخرابی نهاده بود و آمد شد خبر گیران خبیر از چهار دروازه باز افتاده وسی دو آسیا همه در پهلوی یکدیگر از کار فرو مانده لکن شاخ املش در خزان عمر و برگ ریزان عیش شکوفه تازه بیرون می آورد و بر لب چشمه حیاتش بعد از رفتن آب طراوات خطی سبز می دمید در اخریات مراتب پیری درخت انجیر می نشاند خسرو گفت ای پیر جنونی که از شعبه شباب در موسم صبی خیزد در فصل مشیب آغاز نهادی وقت آنست که بیخ علایق ازین منبت خبیث برکنی و درخت در خرم آباد بهشت نشانی چه جای این هوای فاسد و هوس باطلست درختی که تو امروز نشانی میوه آن کجا توانی خورد پیر گفت دیگران نشاندند ما خوردیم ما بنشانیم دیگران خورندبکاشتند و بخوردیم و کاشتیم و خورند
اکنون می باید دانست محققان راست گوی را نه متأملان عیب جوی را و تأمل العیب عیب که این دفاتر که در عجم ساخته اند بیشتر فخاصه کلیله اساسیست بر یک سیاق نهاده و سخنی بر یک مساق رانده و اگرچ منشی و مبدع آنرا بفضل تقدم بل بتقدم رجحانی شایعست اما آن بحدیقه ماند که درو اگرچ ذوقها را معسول وطبعها را مقبول باشد جز یک میوه نتوان یافت و بدان بستان ماند که اگرچ مشامها را معطر و دماغها را معنبر دارد درو جز بروح نسیم یک ریحان بیش نتوان رسید و ساخته این بنده مشتملست بر چند نمط از اسالیب سخن آرایی و عبارت پروری و این بجنتی ماند پر از الوان ازاهیر معنی و اشکال ریاحین الفاظ و اجناس فواکه نکت و انواع ثمار اشارات هر حسی را از افراد آن بهره و هر ذوقی را از آحاد آن نصیبی فیها ما تشتهیه الأنفس و تلذالاعن و بدین خصایص که یاد کرده می آید از جمله آن کتب منفردست اول آنک از سوارد الفاظ و بوارد تازیهای نامستعمل که یمجه السمع و تأباه النفس درو هیچ نتوان یافت دوم آنک از امثال و شواهد اشعار تازی و پارسی که دیگران در کتب ایراد کرده اند چنان محترز بوده که دامن سخن بثفل خاییده و مکیده ایشان باز نیفتاده و الا علی سبیل الندره بگلهای بوییده و دست مالیده دیگران استشمام نکرده سیوم آنک یک موضوع معینی را بعینه در مواضع بسیار گفته ام و بوصفهای گوناگون جلوه گری چنان کرده که هیچ کلمه الا ماشاءالله از سوابق کلمات مکرر نگشته و دیگر خاصیتهای جزوی که بالغ نظران باریک بین را بوقت مطالعه دقایق آن معلوم شود خود بسیار توان یافت و اگر کسی از خوانندگان اندیشه بر یک دو مقام گمارد و باقی فرو گذارد و بمطالعه مستوفی من الصدر الی العجز فرا نرسد بانوادر نکت و صوادر نتف از کرایم خدر خاطر و لطایم عطر عبارت که ازو در گذرد ع حفظت شییا و غابت عنک اشیاء آمدیم بر سر مقصود باعث تحریر این فصل که آستین مفاخر کتاب از آن مطرز می شود و ترتیب این وصل که دامن اواخر کتاب بدان مفروز می گردد آنست تا موجب تأخری که در راه پرداختن آن آمده بود و گره تعسری که بر آن کار افتاده باز نمایم و این عذر از زبان املاء حال بابلاء رسانم و آن آنست که چون خداوند خواجه جهان ربیب الدنیا و الدین معین الاسلام و المسلمین عز نصره و وقی من غیر العصر عصره که توفیق همیشه رفیق راه مساعی او بودست و در هر منزل که قدم سیر زده گشادنامه و من یوق شح نفسه فاولیک هم المفلحون با خود داشته دانسته که هیچ خلفی گرامی تر و هیچ مخلفی نامی تر از تقربی الی الله که نقش محامد آن بر صحایف ذکر نگارند نتواند بود و ذهبت المکارم الا من الدفاتر و بی شبهت شناخته که جاهلان مسوف و کاهلان متوقف را تأجیل آمال با تعجیل حوادث احوال بر نیایدببرد روزگار ایشان زود
وزیر عالم عادل ربیب دولت و دینایا بطوع فلک طاعت تو ورزیده
شمارهٔ ۱
شادی اندرون و بیرون را
شمارهٔ ۳
در گمان می فتد که چون رخ تست
شمارهٔ ۴
وز چهره نقاب بر فکندست
شمارهٔ ۵
آرزوهاش در کنار خودست
شمارهٔ ۶
عالم از عدل بهار آباد است
شمارهٔ ۷
آنچنان پندار کوخود در جهان یکباره نیست
شمارهٔ ۸
بس عزیزست روزگار لبت
شمارهٔ ۹
همچو زلف تو در افتم ببرت
شمارهٔ ۱۰
که بس خونین دل و چهره کشفته ست
شمارهٔ ۱۱
که پشت بنفشه چرا خم گرفتست
شمارهٔ ۱۲
با رخ تو کار کار زلف تست
شمارهٔ ۱۳
گرهی از دل ما بگشا دست
شمارهٔ ۱۴
بالله ار دور آسمان کرده ست
شمارهٔ ۱۵
گل بر بارش آرزو کردست
شمارهٔ ۱۶
آنت ازین وینت از آن خوبترست
شمارهٔ ۱۷
شیرین لب ز جان دل افروز خوشترست
شمارهٔ ۱۸
بعشق می نرسم این همه بلا زانست
شمارهٔ ۱۹
گوی دلم در خم چوگان اوست