گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
کبوتر گفت آورده اند که دزدی بود از وهم تیزگام تر و از خیال شب روتر اگر خواستی نقب در حصار کیوان زدی و نقاب از رخسار زهره بربودی از رخنه هر روزنی چون ماهتاب فرو شدی و بشکاف هر دری چون آفتاب درخزیدی والی ولایت سالها میخواست تا بکمند حیلتی سر او دربند آرد میسر نمی شد شبی این دزد بعادت خویش از پس عطفه دیواری مترصد نشسته بود تا از گذریان کالایی ببرد نگاه کرد جماعتی را دید که زنی نابکار را پیش مردی بزنا گرفته بودند و بسرای شحنه میکشیدند زن فریاد برآورد که ای مسلمانان نه بهتانی گفته ام نه دزدی کرده ام از من بیچاره چه میخواهید دزد را این سخن گوشمالی محکم داد با خود گفت شه برین عمل من که چندین گاه ورزیدم زنی روسپی از آن ننگ می دارد برفت و از آن پیشه توبه کرد و نیز باسر آن نشد این فسانه از بهر آن گفتم تا دانی که زیرک چون سخت دانا و تیزهوش و هنرجوی و فضیلت پرورست اگر چنین عیبی درخود یابد از آن اجتناب واجب شناسد و اگر این معانی ازمن نامسموعست یکی را بر من موکل کنید و تحقیق این معانی بامانت او موکول گردانید تا آنجا آید و مشاهدت کند که چگونه پادشاهست بلطافت سخن و ذلاقت زبان و نظافت عرض آراسته و از همه عوارض نقایص و فضایح خصایص پیراسته و قداشتهر من مناقبه ماراق و فاق و طبق ذکره الآفاق حتی اعترف به العدو المباین واشترک فی معرفته المخبر و المعاین پس طوایف وحوش بر آن قرار دادند که آهویی را نصب کنند و با کبوتر ضم گردانند تا برود و رفع احوال او در جواب و سؤال با ایشان باز آورد و هرچ ازو مأمول ومتمنی باشد بحصول رساند و وسایط سوگند و استظهار بشرایط وفا مؤکد گرداند آهویی معین شد و شبگیر که هنوز شیب عارض صبح در خضاب شباب بود و دم طاوس مشرق زیر پر غراب با کبوتر روی براه آورد کبوتر پیشتر بخدمت شتافت و نبذی از ماجرای احوال فرو گفت زروی اشارت کرد که فرمای تا مرغان را بخوانند و هر یک را در نشانیدن و بر پای داشتن بمقام خویش بدارند و بر اختلاف مراتب جای هر یک معین کنند تا چون آهو درآید مجالس را در ملابس هیبت و وقار بیند و یکی از وظایف وقت آنست که اندازه قیام و قعود با او نگه داری و میان انقباض و انبساط و طرفی تفریط و افراط از دست ندهی و بوقت ادای رسالت او اگر باجوبه واسیله حاجت آید مرکب عبارت گرم نرانی و در مضایق دقایق عنان سخن با دست من دهی و مناظره او با من گذاری تا عثرتی که عاقلان بر آن عثور یابند در راه نیاید چه اگر تو برو غالب آیی شرفی نیفزاید و اگر مغلوب شوی وصمتی بزرگ و منقصتی تمام نشیند چون بارگاه بعوام حشم و خواص خدم مشحون شد و زیرک با زینتی که فراخور وقت بود در مجلس بار بنشست آهو را بتقریب و ترحیبی که اندازه او بود در آوردند و محترم و مکرم بنشاندند و از وحشت راه و زحمت وعثاء سفر بپرسشی گرم و تحیتی نرم آزرم و شرم از وزایل گردانید و در سخن آمد و بزبان چرب و لهجه شیرین لوزینهای لطف آمیز بی حشو عبارت می پرداخت و آهو را بحلاوت آن کام جان خوش می شد چندانک دهشت از میان برخاست عرصه امید فراخ گشت گستاخ بمکالمت درآمد بی تحاشی و مکاتمت هر آنچ التماس بود در لباس خضوع و بندگی و خشوع و افکندگی عرض داد جمله باسعاف پیوست و گفت از من ایمن باید بود که بسیار پادشاهان باشند که کهتران را دشمن دارند چون بایستگی ایشان در کارها بدانند و شایستگی شغلی باز نمایند محبوب و منظور شوند و تو دانی آنها را که باصل و فطرت از گوهر و سرشت مااند همه قاصد شما باشند لیکن نه از آنجهت که از شما فعلی ناموافق دیده اند یا ضرری بخود لاحق یافته بل از آن جهت که ایشان اسیر آز و بنده شهوت و زیردست طبیعت اند لاجرم همیشه بخون و گوشت شما نیازمند باشند و تشنه و همه عمر در کمین آن فرصت نشسته که یکی از آن چرندگان را در چنگال قهر خویش اسیر کنند و من بعون و تأیید الهی خرد را بر هوی چیره کردم و چشم آزو خشم از آنچ مطمع درندگان و مطعم ایشان باشد بردوختم و از همه دور شدم و عقل را در کار دستور گرفتم تا آسیبی از ما بهیچ جانوری نرسد و بغض و حسد ما در دل هیچ حیوان جای نگیرد و باید که بعد الیوم عدل ما را پاسبان همه و شبان رمه خود دانند و در کنف امن و امان ما آسوده باشند و رمندگانرا از اطراف و اکناف عالم بمواثیق عهد و مواعید لطف ما باز آرند تا از پادشاهی ما همه برحمت و کم آزاری و رفق و رعیت داری چشم دارند و کشش و کوشش ما حالا و مآلا الابثناء جمیل و ثواب جزیل که مدخر شود تصور نکنند آهو گفت بقا و پیروزی باد شهریار کامگار را شک نیست که طریق خلاص و مناص از خصمان بی محابا ما را همینست که بداغ بندگی تو موسوم شویم و منطقه فرمان تو از مخنقه چنگال متعدیان ما را نگاه دارد و شکوه اظافر تو ما را در مشافر خون خواران نیفکند اما چون خانهای ما پراکنده در جبال و تلالست و مسکن و مأوی در مصادعد وقلال متفرق داریم و هر یک طایفه را از ما دشمنی دگرگونه است که پیوسته از بیم ایشان زهره ما جوشیده باشد و زهرات و ثمرات کهسارو مرغزار ما را همه چون زهر گیا نماید نه چون گله و رمه گوسفندانیم که مجمع و مضجع بیکجای دارند و گروه گروه در یک مرعی و معلف با هم چرند و چمند زیرک روی با زروی کرد یعنی جواب این سخن چیست زروی گفت بدانک پادشاه بآفتاب رخشنده ماند که از یکجای بجمله اقطار جهان تابد و پرتو انوار از بهر جا که رسد بنوعی دیگر اثر نماید تا روع بأس و رعب هراس در ادانی و اقاصی بر هر دلی بشکل دیگر استیلا گیرد و آنچ گفته اند از پادشاه اگرچ دور باشی ایمن مباش همین تواند بودکالشمس فی کبدالسماء محلها
آهو گفت شنیدم که خسرو از غایت رعیت پروری و دادگستری که طبع او بر آن منطبع بود نخواست که جزییات احوال رعایا من رعاع الناس و اشرافهم هیچ برو پوشیده بماند چه اگر داد بزبان دیگران خواهند در کشف آن تقصیری رود و قاعده عدل که مناجح خلق و مصالح ملک بر آن مبتنیست خلل پذیرد بفرمود تا رسنی از ابریشم بتافتند و جرسها ازو درآویختند و بنزدیک ساحت سرای ببستند تا هر ستم رسیده که پای مال ذلتی شدی دست در آن رسن زدی جرس بجنبیدی و آواز آن حکایت حال متظلم بسمع او رسانیدی گویی در آن عهد دل آهنین جرس بر دل مظلومان نرم می شد و رحم می آورد که در کشف بلوی و بث شکوی ایشان بزبان بی زبانی حق مسلمانی می گزارد یا رگ ابریشمین آن رسن با جان ملهوفان پیوندی داشت که در حمایت ایشان بهمه تن می جنبید امروز اگر هزار دادخواه را بیک رسن می آویزند کس نیست که چون جرس بفریارسی او نفسی زند پنداری آن ابریشم بر ساز عدل او ام اوتار بود که چون بگسست نالهای محنت زدگان همه از پرده بیرون افتاد یا از روزگار آن پادشاه تا امروز هرک از پادشاهان نوبت سماع آن ساز بسمع او رسید ابریشمی از آن کم کرد تا اکنون بیکبار از کار بیفتاد و همین پرده نگاه می دارند روزی مگر حوالی سرای انوشروان لحظه از مردم خالی بود خری آنجا رسید از غایت ضعف و بدحالی و لاغری خارش در اعضاء او افتاده خود را در آن رسن می مالید آواز جرس بگوش انوشروان رسید از فرط انفتی که او را از جور و نصفتی که بر خلق خدای بود از جای بجست بگوشه بام سراچه خلوت آمد نگاه کرد خری را دید بر آن صفت از حال او بحث فرمود گفتند خر آسیابانیست پیر و لاغر شدست و از کار کردن و بار کشیدن فرو مانده آسیابانش دست باز گرفتست و از خانه بیرون رانده مثال داد تا آسیابان خر را بخانه برد و بر قاعده رواتب آب و علف او نگاه می دارد و در باقی زندگانی او را نرنجاند و کار نفرماید پس منادی فرمود که هرک ستوری را بجوانی در کار داشته باشد او را بوقت پیری از در نراند و ضایع نگذارد این فسانه از بهر آن گفتم تا معلوم شود که جهانداران جهانبانی چگونه کرده اند و تأسیس مبانی معدلت و قواعد شفقت بر خلق چگونه فرموده دیگر باید که اگر وقتی عقوبتی فرمایی باعث آن تأدیب رعیت و تعدیل امور مملکت باشد نه هوی و خشم از اغراء طبیعت پدید آید و بار تکلیف باندازه طاقت نهی تا متحملان شکسته نگردند و کار ناکرده نماند ان اردت ان تطاع فسل ما یستطاع و چون جنایتی نهی متعمد را ازساهی و مکافی را از بادی تمییز کنی و آنرا که بر ما گماری متبصری بیدار و متیقظی هشیار و حافظی بطبع صلاح جوی باشد که آثار تکلف و تقلید بدان ننماید که از نهاد برآید و نفس تقاضا کند چنانک خنیانگر گفت با داماد زیرک پرسید چون بود آن داستان
آهو گفت شنیدم که وقتی شخصی به کریمه ای تزوج ساخت و به عرس و ولیمه چنانکه رسم است مشغول شد و هرچه از آیین ضیافت دربایست جمله بساخت چون از همه بپرداخت خنیاگری همسایه داشته که زهره سعد ار رشگ چنگ او چون زهره دعد در فراق رباب به جوش آمدی و نوای بلبل بر برگ گل ضرب نقرات او انگیختی خنده گل در روی بلبل نشاط نغمات او آوردی سماع این ارغنون سرنگون در ثوانی و ثوالث حرکات با مثالث و مثانی او در پرده شناسان روحانی نگرفتی مضیف به طلب او فرستاد که ساز برگیر و ساعتی حاضر شو خنیاگر از فرستاده پرسید که داماد زن را به آرزوی دل و مراد طبع خواسته ست یا مادر و پدر به جهت او حکم کرده اند فرستاده انکار کرد که ترا این دانستن به چه کار آید خنیاگر گفت اگر مرد زن به عشق خواسته باشد سماع من با جان او بیامیزد و هرچه زنم در دل او آویزد از اغارید و اغانی من با خیال روی غوانی عشق بازی وصال و فراق کند و از هر پرده که نوازم ناله عشاق شنود پس مرا از گرفت سماع در طبع داماد و دل های حاضران فایده ها خیزد و اگر نه چنین بود مر او را از سماع چه حاصلفرق است میان سوز که ز جان خیزد
زروی گفت شنیدم که روزی حکیم پیشه ای هنگامه سخن حکمت آمیز گرم کرده بود و از هر نوع فصول می گفت تا به اعتدال اخلاط و ارکان رسید که هرگه که صفرا و سودا و بلغم و خون به مقدار راست و مواد متساوی الاجزاء باشد غالبا مزاج کلی برقرار اصلی بماند و همچنین آفتاب چون به نقطه اعتدال ربیعی رسد ساعات زمانی روز و شب به یک مقدار باز آید چنانکه تا ترازوی فلک به چشمه خرشید بجنبد اعتدال مطلق در مزاج عالم پدید آید طباخی در میان نظارگیان ایستاده بود فهم نتوانست کرد پنداشت که مراد از آن اعتدال تسویت مقدارست برفت و دیگی زیره با بساخت و گوشت و زعفران و زیره و نمک و آب و دیگر توابل راستاراست در او کرد چون بپرداخت پیش استاد بنهاد و برهان جهل خویش ظاهر گردانیدوکم من عایب قولا صحیحا
زیرک گفت شنیدم که خروسی بود جهان گردیده و دام های مکر دریده و بسیار دستان های روباهان دیده و داستان های حیل ایشان شنیده روزی پیرامن دیه به تماشای بوستانی می گشت پیشتر رفت و بر سر راهی بایستاد چون گل و لاله شکفته کلاله جعد مشکین از فرق و تارک بر دوش و گردن افشانده قوقه لعل بر کلاه گوشه نشانده در کسوت منقش و قبای مبرقش چون عروسان در حجله و طاوسان در جلوه دامن رعنایی در پای کشان می گردید بانگی بکرد روباهی در آن حوالی بشنید طمع در خروس کرد و به حرصی تمام می دوید تا به نزدیک خروس رسید خروس از بیم بر دیوار جست روباه گفت از من چرا می ترسی من این ساعت درین پیرامن می گشتم ناگاه آواز بانگ نماز تو به گوش من آمد و از نغمات حنجره تو دل در پنجره سینه من تپیدن گرفت و اگرچه تو مردی رومی نژادی حدیث ارحنا که با بلال حبشی رفت در پرده ذوق و سماع به سمع من رسانیدند سلسله وجد من بجنبانید همچون بلال را از حبشه و صهیب را از روم دواعی محبت و جواذب نزاع تو مرا اینجا کشیدمن گرد سر کوی تو از بهر تو گردم
ملک زاده گفت آورده اند که به زمینی که موطن پیلان و معدن گوهر ایشان است پیلی پدید آمد عظیم هیکل جسیم پیکر مهیب منظر که فلک در دور حمایلی خویش چنان هیکلی ندیده بود و روزگار زیر این حصار دوازده برج چنان بدنی ننهاده بر پیلان هندوستان پادشاه شد و ربقه فرمان او را رقبه طاعت نرم داشتند روزی در خدمت او حکایت کردند که فلان موضع به آب و گیاه و خصب و نعمت آراسته است و از انحا و اقطار گیتی چون بهار از روزگار به عجایب اثمار و غرایب اشجار بر سر آمده مرغان به منطق الطیر سلیمانی در پرده اغانی داودی وصف آن مغانی بدین پرده بیرون دادهمغانی الشعب طیبا فی المغانی
هنج گفت شنیدم که خسرو را فرزندی دلبند جان و پیوند دل بود ناگاهش از کنار او درربودند و تندباد اجل آن شکوفه شاخ امانی را پیش از موسم جوانی در خاک ریخت خسرو چون کسی که از جان شیرین طمع بر گرفته باشد در قلق و جزع افتاد نزدیک بود که به جای اشک دیدگان فرو بارد و جهان را به دود اندوه سیاه گرداند مگر دیوانه شکلی عاقل مست نمایی هشیار دل از مجانین عقلاء وقت که هر وقت به خدمت خسرو رسیدی و خسرو از غرایب کلمات و نکت فواید او متعظ شدی فراز آمد پرسید که خسرو را چه رسیده ست و چه افتاده که برین صفت آشفته حال شده ست خسرو گفت چنین چراغی از پیش چشم من برگرفتند که جهان بر چشم من تاریک شد و به داغ فراق چنین جگر گوشه ای مبتلی گشتم که می بینیصبت علی مصایب لو انها
شهریار گفت شنیدم که به زمین بابل رسمی قدیم بود و قاعده ای مستمر که زمام عزل و تولیت پادشاه به دست رعیت بودی هر وقت که یکی از را خواستندی و قرعه اختیار برو افتادی به پادشاهی خویش بنشاندندی و چون نخواستندی معزول شدی یکی را به پادشاهی نشانده بودند و هر آنچه تعظیم و تفخیم کار و ترویج بازار او بود بجای آورده و دوستی دولت او چون دل در سینه و نور در دیده گرفته تا هرچه بایست از اسباب فراغت و آسانی و تمتع و کامرانی جمله او را ساخته کردند روزی چنان که عادت ایشان بود برو متغیر شدند و تغییر پادشاهی او کردند و دیگری را بر جای او بنشاندند مرد که لذت سروری و پادشاهی چشیده بود و بر جهانیان دست حکم و مهتری یافته از غصه آن محنت به ضرورت در گوشه ای نشست و می گفتکانت لدی امانه فرددتها
روباه گفت شنیدم که جوانی بود شکار دوست چابک سوار که اگر عنان رها کردی گوی مسابقت از وهم بربودی و ادراک در گرد گام سمندش نرسیدی از شام تا شبگیر همه شب با خیال نخچیر در عشق بازی بودی همه اندیشه آن کردی که فردا سگ نفس را از پهلوی حیوانی چگونه سیر کنم ضعیفی را در پنجه پلنگ طبیعت چون اندازم سگی داشت از باد دونده تر و از برق جهنده تر ماننده دیوی مسوجر و دیوانه مسلسل چون گشاده شدی خواستی که در آسمان جهد و چنگال در عین الثور و قلب الاسد اندازد و بکلبتین ذراعین دندان کلب اکبر و دب اصغر بیرون کشد عیاران دشت را از سیخ کارد دندان او همیشه جگر کباب بودی و مخدرات بیشه را از هیبت نباح او چون خرگوش خون حیض بگشودی در متصید آن صحرا از مزاحمت او طعمه بهیچ سبعی نمی رسید تا گوشت مردار بر گرگ مباح شد و گراز باستخوان دندان خویش قناعت کرد روزی این مرد در خانه نشسته بود بنجشکی از روزن در پرید گربه از گوشه خانه بجست او را بگرفت مرد از غایت حرص شکار بمشاهدت آن حال سخت شاد شد با خود گفت بعد الیوم این گربه را نکو باید داشت که در صید بدین چستی و چالاکی هیچ سگی را ندیدم فردا بدو امتحان کنم تا خود چه می گیرد بامداد پیش از آنک سلطان یک سواره مشرق پای بدین سبز خنگ جهان نورد آورد برخاست و بقاعده هر روز بر نشست گربه را در بغل نهاد و سگ را زیر دست گرفت چون بشکارگاه آمد کبکی از زیر خاربنی برخاست گربه را از بغل برو انداخت گربه سگ را دید از نهیب او خواست که در بغل سوار جهد بر سر و پیشانی اسب افتاد اسب از خراشش چنگال او بطپید و مرد را بر زمین زد و هلاک کرد این فسانه از بهر آن گفتم تا تو همه را اهل کار ندانی و بدانی که سپاه ما را با سپاه پیل تاب مقاومت و مطاردت نیست و کار شبیخون که پلنگ تقریر میکند مرتکب آن خطر و مرتقب آن ظفر نتوان شد مگر آنگه که خصم از اندیشه او غافل و ذاهل باشد و می شاید که او خود متوقی و متحفظ نشسته باشد و بتبییت اندیشه و ترتیب کاری دیگر مشغول چنانک شتربان کرد با شتر شیر گفت چون بود آن داستان
روباه گفت شنیدم که کدخدایی بود درویش تنگ حال ناسازگاری و فظاظت بر خوی او غالب زنی داشت بعفت و رزانت و انواع دیانت آراسته جفتی مرغ ماکیان در خانه داشتند که خایه کردندی موشی در گوشه خانه آرامگاه ساخته بود سخت دزد نقاب نهاب افاک بی باک بسیار دام حیل دریده و دانه متربصان دراز امل دزدیده بسی سفره دو نان افشانده و روزی لییمان خورده هرگه که مرغان خایه نهادندی آن موش بدزدیدی و بطریقی که ازو معتادست با سوراخ بردی مرد گمان بردی که مگر زن در آن تصرفی بخیانت میکند دست بزخم چوب و زبان بکلمات موحش و منکرات مفحش بگشودی و چندانک زن در براءت ساحت خویشتن مبالغت نمودی سودی نداشتی تا روزی زن نگاه کرد که موش خایه می کشید رفت و شوهر را از آن حال آگاهی داد چون هر دو بنظاره موش آمدند بدر سوراخ رسیده بود خایه بتعجیل درکشید شوهر از مشاهده آن حال بر جفای زن پشیمانی تمام خورد همان ساعت دامی بر گذر موش نهاد موش را موشی دیگر شب مهمان رسید آن خایه با یکدیگر تناول کردند و شب در آن تدبیر که بامداد در شبکه اکتساب جفته آن چگونه اندازد بامداد که سپیده صبح از نیم خایه افق پیدا شد و زرده شعاع بر اطراف جهان ریخت هر دو بطمع خایه آهنگ آشیان ماکیان کردند خنک کسی که مرغ اندیشه او بیضه طمع و اگر خود زرین با سیمین باشد ننهد و نقش سپیدی و زردی آن بیضه بر بیاض دیده و سواد دل نزند و چون از پرده فریب روی بنماید آستین استنکاف بر روی گیرد یا بیضاء ابیضی و یا صفراء اصفری و یا غبراء اغبری القصه موش مهمان از غایت حرص مبادرت نمود و پای در پیش نهاد و دست بخایه برد تا بردارد دام در سر او افتاد و مرد کدخدای او را بگرفت و بر زمین زد و هلاک کرداذا لم یکن عون من الله للفتی
شاه پیلان چون مضمون نامه بر خواند و بر مکنون ضمیر خصم وقوف یافت هفت اعضاء او از عداوت و بغضا ممتلی شد و ماده سودا که در دماغش متمکن بود در حرکت آمد خواست که خون فرستاده بریزد و صفرایی که در عروق عصبیتش بجوش آمد برو براند پس عنان سرکش طبیعت باز کشید و بنص و ما علی الرسول الا البلاغ کعبتین غرامت طبع را باز مالید و او را عفو فرمود و بر ظهر نامه بنوشتو رب جواب عن کتاب بعثته
پس شیر مثال داد تا در دامن کوهی که پشتیوان شیران بود جویهای متشابک در یکدیگر کندند و چند میل زمین هامونرا شکستگیها درافکنده آب در بستند تا نم فرو خورد و زمین چون گل آغشته شد و ایشان همه هم پشت و یکروی بپیشه منیع پناهیدند و بدان حصن همچون محصنی با عفت از رجم حوادث در پناه عافیت رفتند و شیر پای در رکاب ثبات بیفشرد و عنان اتقان رای با دست گرفت فسال الله تعالی قوته و حوله و لم یعجبه الخصم و کثره الملإ حوله همه مراقب احوال یکدیگر و مترقب احکام قضا و قدر بودند تا خود از کارگاه غیب چه نقش بیرون آید و در ضربخانه قسمت سکه قبول کدام طایفه نهند و از نصیبه نصرت و خذلان قرعه ارادت بریشان چه خواهد افکند پس شجاعان ابطال و مبارزان قتال را رأی بر آن قرار گرفت که اوساط حشم و آحاد جمع لشکر چون شغال و روباه و گرگ و امثال ایشان در بیش افتادند و بمجاولت و مراوغت در آمدند و از هر جانب می تاختند و پیلان را از فرط حرکت و دویدن بهر سوی خستگی تمام حاصل آمد تا حبوه قوت و نشاطشان واهی گشت و صولت اشواط بتناهی انجامید لشکر شیر استدراج را باز پس نشستند و خود را مغلوب شکل متفادی وار بخصم نمودند و در صورت تخاذل از معرض تقابل برگشتند و روی بگریز نهادند شاه پیلان فرعون وار بفر خویش وعون بازوی بخت استظهار کرد و جمعی را از فیله آن قوم که جثه هر یک بر همت ارکان اعضا چنان مبتنی بود و پیکر هر یک بر دعایم چهار قوایم چنان ثابت و ساکن که تحریک ایشان جز بکسری که از تأیید الهی خیزد ممکن نشدی بگزید و جمله را در پیش داشت و جهت نتایج فتح و فیروزی مقدمه کبری انگاشت و دفع صدمه اولی را صبر بر دل گماشت میمنه و میسره راست کردند و ندانست که یمن و یسر از اعقاب ایشان گسست و بنواصی و اعقاب خصمان پیوست قلب و جناح بیاراست و از آن غافل که آن قلب روز بازار فتح بر کار نرود و آن جناح بخفض مذلت در اقدام مقدمان لشکر پی سپر خواهد شد صف در صف تنیده و قلب در قلب کشیده و از آن بی خبر که چون شب اشتباه حال بسحر عاقبت انجامد کوکب سعادت از قلب الاسد طلوع خواهد کرد آخر در پیش آمد و بنابر خیالی که لشکر خصم را مهره در گشاد انهزام افتادست و سلک انتظام از هم رفته با جمله حشم حمله کرد و بباد آن حمله جمله چون برگ خزانی که از شاخ بارد در آن جویهای کنده بر یکدیگر می باریدند و خاک در کاسه تمنی کرده در آن مغاکها سرنگون می افتادند تا فریاد الدم الدم الهدم الهدم از ایشان برآمد و نظار گیان قدر که از پی یکدیگر تهافت آن قوم مطالعه میکردند و محصول فدلک فضول ایشان می دیدند میگفتند که حفرهای بغی و طغیانست که بمعاول اکتساب شما کنده آمد من حفر بیرا لاخیه وقع فیهقالوا اذا جمل حانت منیته
ملک زاده گفت شنیدم که شیری بود پرهیزگار و حلال خوار و خویشتن دار و متورع بلباس تعزز و تقوی متدرع باطنی مترشح از خصایص حلم و کم آزاری و ظاهری متوشح بوقع شکوه شهریاری آتش هیبت و آب رحمت از یکجا انگیخته زهر عنف و تریاک لطف درهم ریخته مخبری محبوب و منظری مرغوب صورتی مقبول و صفتی بشمایل ستوده مشمول در نیستانی وطن داشت که آنجا گرگ و میش چون نی با شکر آمیختی و یوز و آهو چون خار و گل از یک چشمه آب خوردندی در حمای قصباء او خرقه قصب از خرق ماهتاب ایمن بودی و دامن ابر از دست تعرض آفتاب آسوده رسته بازار وجود شحنه سیاستش راست کرده گرگ بخزازی چون کرم بقزازی نشسته آهوان بعطاری چون سگ باستخوان کاری مشغول گشتهولی البریه عدله فتمازجت
شری گفت شنیدم که وقتی خسرو را نشاط شکار برانگیخت بدین اندیشه به صحرا بیرون شد چشمش بر مردی زشت روی آمد دمامت منظر و لقای منکر او را به فال فرخ نداشت بفرمود تا او را از پیش موکب دور کردند و بگذشت مرد اگرچ در صورت قبحی داشت به جمال محاسن خصال هرچ آراسته تر بود نقش از روی کار باز خواند با خود گفت خسرو درین پرگار عیب نقاش کرده ست و ندانسته که رشته گران فطرت را در کارگاه تکوین بر تلوین یک سر سوزن خطا نباشد من او را با سررشته راستی افکنم تا از موضع این غلط متنبه شود و بداند که قرعه آن فال بد به نام او گردیده ست و حواله آن به من افتاده چون خسرو از شکارگاه باز آمد شاهین همت را پرواز داده و طایر و واقع گردون را معلق زنان از اوج محلق خویش در مخلب طلب آورده کلب اکبر را به قلاده تقلید و جره تسخیر بر دب اصغر انداخته پلنگ دورنگ زمانه را به پالهنگ قهر کشیده آهوان شوارد امانی را پوزبند حکم برنهاده هر صید امل که فربه تر از فتراک ادراک آویختهداده بقلم قرار دولت
پس روزی خرس اشتر را گفت ای برادر مرا با تو رازیست که مضرت و منفعت آن بنفس عزیز تو تعلق می دارد و ثمره خیر و شر آن جز بخاصه ذات شریف تو باز نخواهد داد لکن تو شخصی ساده دلی و درونی که ودیعت اسرار را شاید نداری و در آن حال که زبانت را کلمه فراز آید اندیشه بر حفظ آن گماشتن بر تو متعذر باشد و گفته اند راز با مرد ساده دل و بسیار گوی و می خواره و پراکنده صحبت مگوی که این طایفه از مردم بر تحفظ و کتمان آن قادر نباشند مبادا که ناگاه از وعای خاطر او ترشحی پدید آید و زبان که سفیر ضمیرست بی دستوری او کلمه که نباید گفتن بگوید و سبب هلاک قومی گردد و کم انسان اهلکه لسان و کم حرف ادی الی حتف شتر گفت بگوی که بدین احتیاط محتاج نه و اگر اعتماد نداری آنرا بعقود سوگندهای عظیم بند باید کردن و مهر مواثیق عهود برو نهادن پس معاهده در میان برفت که هیچ کس را از دوست و دشمن بر آن سخن اطلاع ندهند و از آنجا بخلوت خانه رفتند و جای از نامحرم خالی کردند خرس گفت شک نیست که شیر بشعار دین و تحنف و قناعت و تعفف که ملابس آنست بر همه ملوک سباع فضیلت شایع دارد و عنان دواعی لذات و شهوات با دست گرفتست و بر صهوات آرزوهای نفسانی پای نهاده و جموح طبیعت را بزواجر شریعت بند کرده و اما گفته اند اخلاق مردم بگردش روزگار بگردد و بانتقال او منتقل شود و هر وقت و هر هنگام آنرا در نفوس آدمی زاد بخیر و شر تأثیری دیگرست و خاصیتی تازه نماید و گویی احوال مردم را در ظرف زمان همان صفتست که آب را در اناهای ملون چنانک گفته انددر چشم توام سخن بنیرنگ بود
خرس گفت شنیدم که مردی بود جولاهه پیشه و زنی پاکیزه صورت آلوده صفت داشت با یکی دیگر حاشا لمن یسمع عقد الفتی بسته بود و راه خیانت گشوده هرگه که شوهر را غیبتی اتفاق افتادی هر دو را اجتماع میسر شدی و چون جرم دوگانه بادام در یک پوست دوست وار رفتندیانا من اهوی و من اهوی انا
خرس گفت شنیدم که وقتی ماری از قم بالوان و اشکال مرقم در پایان کوهی خفته بود عقده ذنب بر رأس افکنده تا آفتاب نظرها را از منظر کریه خویش پوشیده دارد چشم باز کرد مارافسای را دید نزدیک او چنان ننگ درآمده که مجال گریختن خود نمیدانست اندیشید که اگر بگریزم در من رسد و اگر بسوراخ روم منفذ بگیرد مگر خود را مرده سازم باشد که من در گذرد خنک زنده دلی که اژدهای نفس اماره را بزندگی بمیراند یعنی صدیق وار امالت صفات بشریت در گوهر خویش پدید آرد پس زبان نبوت از آن عبارت کند که من اراد ان ینظر الی میت یمشی علی وجه الارض فلینظر الی ابی بکر تا بآب حیات سعادت زنده ابد گرددبمیر ای دوست پیش از مرگ اگرمی زندگی خواهی
شتر گفت شنیدم که مردی تنها براهی میرفت در طریق مقصد هیچ رفیقی جز توفیق سیرت نیکو و اعتقاد صافی که داشت نداشت و دفع اذای قاصدان را هیچ سلاح جز دعا و اخلاص با او نبود گرگی ناگاه پیش چشم او آمد اتفاقا درختی آنجا بود بر آن درخت رفت نگاه کرد بر شاخ درخت ماری خفته دید اندیشید که اگر از اینجا بانگی زنم این فتنه از خواب بیدار گردد و درمن آویزد و اگر فرو روم مقام مقاومت گرگ ندارم بحمدالله درخت ایمان قویست دست در شاخ توکل زنم و بمیوه قناعت که ازو می چینم روزگار بسر میبرم ع تا خود چه شود عاقبت کار آخر و اکثر اسباب النجاح مع الیأس چون این اندیشه بر خود گماشت ناگاه برزگری از دشت درآمد چوب دستی که سرکوفت ماران گرزه و گرگان ستنبه را شایستی در دست گرگ از نهیب او روی بگریز نهاد مرد فرود آمد و سجده شکر بگزارد و روی براه آورد و این فسانه از بهر آن گفتم که دانی که با نرم و درشت عوارض ایام ساختن و دل بر داده تقدیر نهادن هر آینه مؤدی بمقصود باشد و با خادم و مخدوم بهر نیک و بد سازگار بودن و در پایه زیرین مساهلت نشستن و بمنزل تحامل فرود آمدن و برفق و تحمل سفینه صحبت را بکنار آوردن عاقبتی حمید و خاتمتی مفید داردان الأناس کأشجار نبتن لنا
روباه گفت شنیدم که خسرو زنی داشت پادشاه زاده در خدر عصمت پرورده و از سرا پرده ستر بسریر مملکت او خرامیده رخش از خوبی فرسی بر آفتاب انداخته عارضش در خانه شاه ماه را مات کرده خسرو برادر و پدرش را کشته بود و سرو بوستان امانی را از جویبار جوانی فرو شکسته و آن غصن دوحه شهریاری را بر ارومه کامگاری بخون پیوند کرده خسرو اگرچ در کار عشق او سخت زار بود اما از کارزاری که با ایشان کرد همیشه اندیشناک بودی و گمان بردی که مهر برادری و پدری روزی او را بر کین شوهر محرض آید و هرگز یاد عزیزان از گوشه خاطر او نرود وقتی هر دو در خلوت خانه عشرت بر تخت شادمانی در مداعبت و ملاعست آمدند خسرو از سرنشوت نشاط دست شهوت بانبساط فراز کرد تا آن خرمن یاسمین را بکمند مشکین تنگ در کنار کشد و شکری چند از پسته تنگ و بادام فراخش بنقل برگیرد معصومه نگاه کرد پرستاران استار حضرت و پردگیان حرم خدمت اعنی کنیزکان ماه منظر و دختران زهره نظر را دید بیمین و یار تخت ایستاده چون بنات و پروین بگرد مرکز قطب صف در سف کشیده از نظاره ایشان خجلتی تمام بر وی افتاد و همان حالت پیش خاطر او نصب عین آمد که کسری انوشروان را بوقت آنک بمشاهده صاحب جمالی از منظوران فراش عشرت جاذبه رغبتش صادق شد نگاه کرد در آن خانه نر گدانی در میان سفالهای ریاحین نهاده دید پرده حیا در روی مروت مردانه کشید و گفت انی لاستحیی ان اباضع فی بیت فیه النرجس لانها تشبه العیون الناظره با خود گفت که او چون با همه عذر مردی از حضور نرگس که نابینای مادرزاد بود شرم داشت اگر با حضور یاسمین و ارغوان که از پیش من رسته اند و از نرگس در ترقب احوال من دیده ورتر مبالات ننمایم و در مغالات بضاعت بضع مبالغتی نکنم این سمن عذاران بنفشه موی سوسن وار زبان طعن در من دراز کنند و اگرچ گفته اند جدع الحلال انف الغیره مرا طاقت این تحمل و روی این آزرم نباشد در آن حالت دستی برافشاند بر روی خسرو آمد از کنار تخت درافتاد در خیال آورد که موجب و مهیج این حرکت همان کین پدر و برادرست که در درون او تمکن یافته و هر وقت ببهانه سر از گریبان فضول برمیزند و این خود مثلست که بدخواه در خانه نباید داشت فخاصه زن پس ایراجسته را که وزیر و مشیر ملک بود بخواند و بعدما که سبب خشم بر منکوحه خویش بگفت فرمود که او را ببرد و هلاک کند دستور در آن وقت که پادشاه را سورت سخط چنان در خط برده بود الا سر برخط فرمان نهادن روی ندید او را در پرده حرمت بسرای خویش برد و میان تاخیر آن کار و تقدیم اشارت ملک متردد بماند معصومه بر زبان خادمی بدستور پیغام فرستاد که ملک را بگوی که اگر من گنه کارم آخر این نطفه پاک که از صلب طهارت تو در شکم دارم گناهی ندارد هنوز آبی بسیطست و باجزاء خاک آدم که آلوده عصیانست ترکیب نیافته برو این رقم مؤاخذت کشیدن و قلم این قضا راندن لایق نیست آخر این طفل که از عالم غیب بدعوت خانه دولت تو می آید تو او را خوانده و بدعاهای شب قدوم او خواسته و باوراد ورود او استدعا کرده بگذار تا درآید و اگر اندیشه کنی که این مهمان طفل را مادر طفلیست از روی کرم طفیلی مهمان را دست منع پیش نیازند ع مکن فعلی که بر کرده پشیمان باشی ای دلبر دستور بخدمت خسرو آمد و آن حامل بار امانت را تا وقت وضع حمل امان خواست خسرو نپذیرفت و فرمود که برو و این مهم بقضا و این مثال بأمضا رسان دستور باز آمد و چندانک در روی کار نگه کرد از مفتی عقل رخصت این فعل نمی یافت و می دانست که هم روزی در درون او که بدود آتش غضب مظلم شدست مهر فرزندی بتابد و از کشتن او که سبب روشنایی چشم اوست پشیمانی خورد و مرا واسطه آن فعل داند صواب چنان دانست که جایگاهی از نظر خلق جهان پنهادن بساخت که آفتاب و ماهتاب از رخنه دیوار او را ندیدی عصمت را بپرده داری و حفظ را بپاسبانی آن سراچه که مقامگاه او بود بگماشت و هر آنچ بایست از اسباب معاش من کل ما یحتاج الیه ترتیب داد و بر وجه مصلحت ساخته گردانید چون نه مه تمام برآمد چهارده ماهی از عقده کسوف ناامیدی روی بنمود نازنینی از دوش دایگان فطرت در کنار قابله دولت آمد و همچنان در دامن حواضن بخت می پرورید تا بهفت سال رسید روزی خسرو بشکارگاه می گردید میشی با بره و نرمیشی از صحرا پیدا آمد مرکب را چون تندباری از مهب مرح و نشاط برانگیخت و بنزدیک ایشان دوانید هر سه را در عطفه کمری پیچید یاسیجی برکشید و بر پهلوی بچه راست کرد مادرش در پیش آمد تا سپر آفت شود چون تیر بر ماده راست کرد نرمیش در پیش آمد تا مگر قضاگردان ماده شود خسرو از آن حالت انگشت تعجب در دندان گرفت کمان از دست بینداخت و از صورت حال زن و هلاک کردن او با فرزندی که در شکم داشت بیاد آورد با خود گفت جایی که جانور وحشی را این مهربانی و شفقت باشد که خو را فدای بچه خویش گرداند و نر را بر ماده این دلسوزی و رأفت آید که بلا را استقبال کند تا بدو باز نخورد من جگر گوشه خود را بدست خود خون ریختم و بر جفتی که بخوبی صورت و پاکی صفت از زنان عالم طاق بود رحمت نکردم من مساغ این غصه و مرهم داغ این قصه از کجا طلبمکسی را سر از راست پیچان شود
ملک زاده گفت شنیدم که در حدود آذربیجان کوهیست ببلند نامی و انواع نبات و نوامی مشهور اجناس وحوش و طیور از فضای هوا و عرصه هامون در معاطف دامن او خزیده و گریبان از دست غریم حوادث درکشیده در آن مراتع و مرابع میان ناز و نعیم پرورده و از مجاورت نیاز و ناکامی رخت اقامت بساحت آن منشأ خصب و راحت آورده ره نشینان شام و سحر بنام منابت خاکش طبله عقاقیر گشوده ناک دهان صبا و شمال ببوی فوحات هوایش نافه از اهیر شکافته خضر از چشمه حیوان چاشنی زلال انهارش گرفته ادریس از سایه طوبی بظلال اشجارش آرزومند شدهارتک یدالمزن آثارها
ایرا گفت که مرغکی بود از مرغان ماهی خوار سال خورده و علو سن یافته قوت حرکت و نشاطش در انحطاط آمده و دواعی شکار کردن فتور پذیرفته یک روز مگر غذا نیافته بود از گرسنگی بی طاقت شد هیچ چاره ای ندانست جز آنک به کناره جویبار رفت و آنجا مترصد واردات رزق بنشست تا خود از کدام جهت صیدی از سوانح غیب در دام مراد خود اندازد ناگاه ماهی یی بر او بگذشت او را نژند و دردمند یافت توقفی نمود و تلطفی در پرسش و استخبار از صورت حال او بکار آورد ماهی خوار گفت و من نعمره ننکسه فی الخلق هر که را روزگار زیر پای حوادث بمالد و شکوفه شاخ شرخ شباب او را از انقلاب خریف عمر بپژمراند پیری و سالخوردگی و وهن اعضاء و ضعف قوای بشری بر بشره او این آثار نماید و ناچار ارکان بنیت تزلزل گیرد و اخلاط طبیعی تغیر پذیرد و زخم منجیق حوادث که ازین حصار بلند متعاقب می آید اساس حواس را پست گرداند چنانک آن زنده دل گفتدر پشت من از زمانه تو می آید
ایرا گفت آورده اند که در مرغزاری که صباغ قمر در رسته رنگرزان ریاحینش دکانی از نیل و بقم نهاده بود و عطار صبا در میان بوی فروشان یاسمن و نسترنش نافه های مشک ختن گشاده زاغی بر سر درختی آشیان کرده بود که در تصحیح شجره نسبت به اصول طوبی انتمایی و به فروع سدره انتسابی داشت چون بلندرایان عالی همت به هیچ مقامی از معارج علو سر در نیاورده و چون کریم طبعان تازه روی پیش هر متناولی گردن فرو نداشته و چون بزرگان والامنش از سایه خود خستگان را مایه های آسایش دادهیلتذ جانیه بانعم مقطف
راسو گفت شنیدم که وقتی مردی جامه فروش رزمه ای جامه دربست و بر دوش نهاد تا به دیهی برد فروختن را سواری اتفاقا با او همراه افتاد مرد از کشیدن پشتواره به ستوه آمد و خستگی در او اثر کرد به سوار گفت ای جوانمرد اگر این پشتواره من ساعتی در پیش گیری چندانک من پاره ای بیاسایم از قضیت کرم و فتوت دور نباشد سوار گفت شک نیست که تخفیف کردن از متحملان بار کلفت در میزان حسنات وزنی تمام دارد و از آن به بهشت باقی توان رسید فاما من ثقلت موازینه فهو فی عیشه راضیه اما این بارگیر من دوش را لب هر روزه جو نیافته ست و تیمار به قاعده ندیده امروز قوت آن ندارد که او را به تکلیف زیادت شاید رنجانید درین میان خرگوشی برخاست سوار اسب را در پی او برانگیخت و بدوانید چون میدانی دو سه برفت اندیشه کرد که اسبی چنین دارم چرا جامه های آن مرد نستدم و از گوشه ای بیرون نرفتم والحق جامه فروش نیز از همین اندیشه خالی نبود که اگر این سوار جامه های من برده بودی و دوانیده به گردش کجا رسیدمی سوار به نزدیک او باز آمد و گفت هلا جامه ها به من ده تا لحظه ای بیاسایی مرد جامه فروش گفت برو که آنچ تو اندیشیده ای من هم از آن غافل نبوده ام این بگفت و زاغ را فرو شکست و بخورد این فسانه از بهر آن گفتم تا تو از جهت عقاب همه نیکو نیندیشی و از خطفه صواعق او ایمن نباشی و رفتن بدان مقام و دریافتن آن مطلب چنان سهل المأخذ ندانی که نصیبه هر قدمی از آستان قصر این تمنی جز قصور نیستیعدمن انجم الافلاک موطنها
ایرا گفت شنیدم که صاحب اقبالی بود از خسروان پارس که خصایص عدل و احسان بر وفور دین و عقل او برهانی واضح بود پادشاهی پیش بین و نکو آیین و نیک اندیش و دادگستر و دانش پرور یک روز بفرمود تا جشنی بساختند و اصناف خلق را از اوساط و اطراف مملکت شهری و لشکری خواص و عوام عالم و جاهل مذکور و خامل صالح و طالح دور و نزدیک جمله در صحرایی به یک مجمع جمع آوردند و هر یک را مقامی معلوم و رتبتی مقدر کردند و همه را علی اختلاف الطبقات صف در صف بنشاندند و هرچ مشتهای طبع و منتهای آرزو بود از الوان اباها بساختند و چندان اطعمه خوش مذاق و اشربه خوشگوار ترتیب و ترکیب کردند و در ظروف لطیف و اوانی نظیف پیش آوردند که اکواب و اباریق شرابخانه خلد را از آن رشگ آمد چندان بساط بر بسطا و سماط در سماط بگستردند که زلالی مفروش و زرابی مبثوث را از صحن و صفه مهامانسرای فردوس بر آن حد افزود خوانی که گوش شنوندگان مثل آن نشنیده بود و چشم بینندگان نظیر آن ندیده بنهادند و از اهل دیوان طایفه گماشتگان ملک و دولت از بهر عرض مظالم خلق زیر خوان بنشستند تا جزای عمل هر یک بر اندازه رسوم و حدود شرع می دادند و بر قانون عرف با هر یک خطایی بسزا می کردند خسرو در صدر مسند شاهی بنشست و مثال داد تا منادی به جمع برآمد که ای حاضران حضرت جمله دیده بصیرت بگشایید و هر یک از اهل خوان و حاضران دیوان در مرتبه فرودست خویش نگرید و درجه ادنی ببینید و نظر بر اعلی منهید تا هرک دیگری را درون مرتبه خویش بیند بر آنچ دارد خرسندی نماید و شکر ایزدی بر مقام خویش بگزارد تا جمله خلایق از صدرنشینان محفل تا پایان پای ماچان همه در حال یکدیگر نگاه کردند و همه به چشم اعتبار علو درجه خویش و نزول منزلت دیگران مطالعه کردند تا به آخرین صف که موضع اهل ظلامات بود از آن طوایف نیز هرک در معرض عتابی و مجرد خطایی بود در آن کس نگاه کرد که سزاوار زجر و تعزیر آمد و او در حال آن کس که به مثله و امثال آن نکال و عقوبت گرفتار بود و آنک به چنین عقوبتی گرفتار شد حال کسانی می دیدند عوذا بالله که ایشان را صلب می کردند و گردن می زدند و انواع سیاست ها بر ایشان می راندندقسمت یداه عفوه و عقابه