گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ملک زاده گفت شنیده ام که در عهد ضحاک که دو مار از هر دو کتف او بر آمده بود و هر روز تازه جوانی بگرفتندی و از مغز سرش طعمه آن دو مار ساختندی زنی بود هنبوی نام روزی قرعه قضای بد بر پسر و شوهر و برادر او آمد هر سه را باز داشتند تا آن بیداد معهود بر ایشان برانند زن به درگاه ضحاک رفت خاک تظلم بر سر کنان نوحه دردآمیز در گرفته که رسم هر روز از خانه ای مردی بود امروز بر خانه من سه مرد متوجه چگونه آمد آواز فریاد او در ایوان ضحاک افتاد بشنید و از آن حال پرسید واقعه چنانکه بود آنها کردند فرمود که او را مخیر کنند تا یکی ازین سه گانه که او خواهد معاف بگذراند و بدو باز دهند هنبوی را به در زندان سرای بردند اول چشمش بر شوهر افتاد مهر مؤالفت و موافقت در نهاد او بجنبید و شفقت ازدواج در ضمیر او اختلاج کرد خواست که او را اختیار کند باز نظرش بر پسر افتاد نزدیک بود که دست در جگر خویش برد و به جای پسر جگر گوشه خویشتن را در مخلب عقاب آفت اندازد و او را به سلامت بیرون برد همی ناگاه برادر را دید در همان قید اسار گرفتار سر در پیش افکند خوناب حسرت بر رخسار ریزان با خود اندیشید که هر چند در ورطه حیرت فرو مانده ام نمی دانم که از نور دیده و آرامش دل و آرایش زندگانی کدام اختیار کنم و دل بی قرار را بر چه قرار دهم اما چه کنم که قطع پیوند برادری دل به هیچ تأویل رخصت نمی دهد ع بر بی بدل چگونه گزیند کسی بدل زنی جوانم شوهری دیگر توانم کرد و تواند بود که ازو فرزندی آید که آتش فراق را لختی به آب وصال او بنشانم و زهر فوات این را به تریاک بقای او مداوات کنم لیکن ممکن نیست که مرا از آن مادر و پدر که گذشتند برادری دیگر آید تا این مهر برو افکنم ناکام و ناچار طمع از فرزند و شوهر برگرفت و دست برادر برداشت و از زندان به در آورد این حکایت به سمع ضحاک رسید فرمود که فرزند و شوهر را نیز به هنبوی بخشید این افسانه از بهر آن گفتم تا شاه بداند که مرا از گردش روزگار عوض ذات مبارک او هیچکس نیست و جز از بقای عمر او به هیچ مرادی خرسند نباشم و می اندیشم از وبال آن خرق که در خرق عادت پدران می رود که عیاذا بالله حبل نسل به انتقاض رسد و عهد دولت به انقراض انجامد کما قال عز من قایل فقطع دابر القوم الذین ظلموا شاه گفت نقش راستی این دعوی از لوح عقیدت خویش برمی خوانم و می دانم که آنچه می نمایی رنگ تکلف ندارد اما می خواهم که به طریق محاوله بی مجادله درین ابواب خطاب دستور بشنوی و میان شما به تجاوب و تناوب فصلی مشبع و مستوفی رود تا از تمحیص اندیشه شما آنچ زبده کارست بیرون افتد و من بر آن واقف شوم ملک زاده گفت شبهت نیست که اگر دستور به فصاحت زبان و حصافت رای و دهای طبع و ذکای ذهن که او را حاصل است خواهد که هر نکته ای را قلبی و هر ایجابی را سلبی و هر طردی را عکسی اندیشد تواند اما شفاعت به لجاج و نصیحت به احتجاج متمشی نگردد و من به قدر وسع خویش درین راه قدمی گذاردم و حجاب اختفا از چهره حقیقت کار برانداختم اگر می خواهی که گفته من در نصاب قبول قرار گیرد قد تبین الرشد من الغی و اگر نمی خواهی که بر حسب آن کار کنی لا اکراه فی الدین
دستور در لباس ملاینت و مخادعت سخن آغاز کرد و گفت ملک زاده دانا و کارآگاه و پیش اندیش و دوربین و فرهمند و صاحب فرهنگ هرچ میگوید از بهر احکام عقده دولت و نظام عقد مملکت میگوید و این نصایح مفضیست بمنایح تأیید الهی و تخلید آثار پادشاهی و لیکن ما چنین دانیم و حفظ و حراست ملک بچنین سیاست توان کرد که ما میکنیم و سلوک این طریقت مطابق شریعت و عقلست چه مجرم را بگناه عقوبت نفرمودن چنان باشد که بی گناه را معاقب داشتن و از منقولات کلام اردشیر بابک و مقولات حکمت اوست که بسیار خون ریختن بود که از بسیار خون ریختن باز دارد و بسیار دردمندی بود که بتن درستی رساندلعل عتبک محمود عواقبه
ملک زاده گفت پادشاه بآفتاب رخشنده ماند و رعیت بچراغهای افروخته آنجا که آفتاب تیغ زند سنان شعله چراغ سر تیزی نکند و در مقابله انوار ذاتی او نور مستعار باز سپارد و همچنین چون پادشاه آثار سجاحت خلق خویش پیدا کند و نظر پادشاهی او بر رعیت تعلق گیرد ناچار تخلق ایشان بعادات او لازم آید و عموم خلل در طباع عوام صفت خصوص پذیرد و گفته اند زمانه در دل پادشاه نگرد تا خود او را چگونه بیند بهر آنچ او را میل باشد مایل گردد إذا تغیر السلطان تغیر الزمان و گفته اند تا ایزد تعالی دولت بخشیده از قومی باز نستاند عنان عنایت پادشاه از ایشان برنگرداند چنانک خره نماه را با بهرام گور افتاد ملک پرسید که چگونه بود آن
ملک زاده گفت شنیدم که بهران گور روزی به شکار بیرون رفت و در صیدگاه ابری برآمد تیره تر از شب انتظار مشتاقان به وصال جمال دوست و ریزان تر از دیده ی اشک بار عاشقان بر فراق معشوق آتش برق در پنبه ی سحاب افتاد دود ضباب برانگیخت تندبادی از مهب مهابت الهی برآمد مشعله ی آفتاب فرومرد روزن هوا را به نهنبن ظلام بپوشانید حجره ی شش گوشه ی جهت تاریک شدفالشمس طالعه فی حکم غاربه
ملک زاده گفت شنیدم که وقتی گرگی در بیشه ای وطن داشت روزی در حوالی شکارگاهی که حوالت گاه رزق او بود بسیار بگشت و از هر سو کمند طلب می انداخت تا باشد که صیدی در کمند افکند میسر نگشت و آن روز شبانی به نزدیک موطن او گوسفند گله می چرانید گرگ از دور نظاره می کرد چنانکه گرگ گلوی گوسفند گیرد غصه حمایت شبان گلوی گرگ گرفته بود و از گله بجز گرد نصیب دیده خود نمی یافت دندان نیاز می افشرد و می گفتأری ماء و بی عطش شدید
دستور را از این سخن سنگی عجب بدندان آمد و از غیظ حالت آتش غضبش لهبی برآورد زبان بی مسامحتی دراز کرد و گفت بدان ماند که ملک زاده افسانه چند همه تزویر و ترفند از بهر تشویر حال من و تقریر مقال خویش جمع کردست و می باید دانست که پادشاه را دشمن دو گونه بود یکی ضعیف نهانی دوم قوی آشکارا و ضعیف را که قوت مقاومت و زخم پنجه ملاطمت نباشد خود را در شعار دیانت و کم آزاری و صیانت و نیکوکاری بر دیده ظاهربینان جلوه دهد تا هوای دولت پادشاه در دل رعایا سرد شود و هنگامه مراد او گرم گردد پس پادشاه را بدان باید کوشید که خلل وجود این طایفه بخلال ملک او نپیوندد و دامن روزگار خود را از شرار صحبت مثل این اشرار نگه دارد
ملک زاده گفت آنک خویشتن را دین دار نماید و ترویج بازار خود جوید اما از آن کند که اسباب معیشت او ناساخته باشد و از هیچ وجه میان وجوه و اعیان مردم بوجاهت مذکور و منظور نبود پس لباس تشنع و تصنع را دام مراد خود سازد و اما آنک بر جریده اعمال خود جریمه بیند و بر روی کار خویش بخیه شینی افتاده داند که محو و ازاحت آن جز باراءت تدین و تنسک نتواند کرد و اما از بیم دشمنی که سلاح طعن او را الا باظهار صلاح دفع ممکن نشود و بحمدالله طهارت ذیل و نقاوت جیب من ازین معانی مقرر و مصورست و عرض من از معارض و ملابس تلبیس مستغنی اما چون در بدایت و نهایت این جهان می نگرم و از روز بازگشت بداور جهانیان می اندیشم شاه را آزوخشم در پای عقل کشتن و سر قضای شهوت که از گریبان فضول حاجت برآید بدست خود برداشتن او لیتر می دانم مگر در حسابگاه یوم لا ینفع مال و لا بنون از جمله سرافکندگان خجالت نباشد و من ازین فصول الاثبات اصول ملک که بنیاد آن بر آبادانی رعیت مبنیست نمی خواهم و پادشاه دانا آنست که قاعده بیم و اومید رعیت ممهد دارد تا گنه کار همیشه با هراس باشد و پاس احوال خود بدارد و مواضع سخط پادشاه مراقبت کند و نیکوکار باومید مجازات خیر پیوسته طریق نیکو خدمتی و صدق هواخواهی سپرد و نجح مساعی خود در تقدیم مراضی پادشاه شناسد و راعی خلق همواره باید که باره درودگران ماند که سوی خود و سوی رعیت براستی رود تا چنانک ازیشان منفعت مال با خود تراشد در مجاملت و مساهلت نیز از خود بریشان گشاده دارد و این معنی حقیقت داند کهاز رعیت شهی که مایه ربود
چون دستور از ملک زاده فیض فتح الباب بیان بدید و فصل الخطاب کلام او بشنید دانست که ترازوی امتحان یکرم الرجل اویهان زبانه رجحان سوی ملک زاده خواهد گردانید زبانه از آتش عذاب درونش بر عذبه زبان زد و گفت ملک زاده مغالبت در سخن بمبالغت رسانید و مکاشحت او بمکافحت انجامید و پندارد که سبب اغماض بر عثرات مهذرات او مهارت هنر و غزارت دانش اوست بلک شکوه و حشمت شهریار و اجتناب از مواقع سوء الادب مهر خاموشی بر زبان می نهد و گفته اند قوی حالی که جرأتش نیست و خوب رویی که ملاحت ندارد و شجاعی که با خصم نیاویزد و توانگری که جود نورزد و دانایی که مقام تحرز نشناسد و صاحب نسبی که بحسب فرهنگ آراسته نباشد بهیچ کار نیایدفأخلاقهم بالمخزیات رهاین
ملک زاده گفت دستور از استماع این سخن که اجماع امم و اتفاق عقلاء عالم بر آنست درین خصومت و پیکار بدان اسب حرون ماند که تا زخم تازیانه نخورد حرونی پیدا نکند و بدان کودک که در مکتب باشد از بیم دوال معلم پای در دامن تأدب کشیده دارد و چون بیرون آید عقال عقل بگسلد و باز با خوی کودکی شود و بدان خرلنگ که در علفزار آسودگی می چرد و بر مربط بی کاری می آساید درست نماید و چون اندک رنجی از تحمل بار اوقار بیند عیب لنگی پدید آرد تا اکنون که کشف القناع احوال او نرفته بود همه رزانت و ثبات می نمود و چون قدمی از حد آزرم فراتر نهادیم مزاج تأبی که بر آن تربی یافتست پدید آورد و ما چون راه تسامح و تصالح بربستیم سخن گشاده تر بگوییم کارداران پادشاه که شرفی دیگر صفاتی و ذاتی بیرون از سمت خدمت پادشاه ندارند چون ایشان را بروز عطلت و عزلت بنشانند بدان زن متجمل متکحل مانند که چون پیرایه عاریت ازو فرو گشایند زشتی روی خویش پیدا کند و بدان دیوار نگاریده که عکس تصاویر آن چشم را خیره گرداند و چون باندک آبی فرو شویی جز گل تیره نبینی و گفته اند لا تمدحن خسیسا بمرتبه نالها من غیر استحقاق فانها تحطه عما کان علیه و لکن بعد ان کثرت ذنوبه و ظهرت عیوبه و صارمو الیه معادیا و مادحه هاجیا و پادشاه که از مقابح افعال کارداران و مخازی احوال ایشان رفاده تعامی بر دیده بصیرت خویش بندد و خواهد که بتحمل و تعلل کار بسر برد بدان شگال خر سوار ماند که بنادانی کشته شد شهریار گفت چون بود آن داستان
ملک زاده گفت شنیدم که شگالی به کنار باغی خانه ای داشت هر روز از سوراخ دیوار در باغ رفتی و بسی از انگور و هر میوه بخوردی و تباه کردی تا باغبان ازو بستوه آمد یک روز شگال را در خواب غفلت بگذاشت و سوراخ دیوار را منفذ بگرفت و استوار گردانید و شگال را در دام بلا آورد و بزخم چوبش بیهوش گردانید شگال خود را مرده ساخت چندانک باغبانش بمرودکی برداشت و از باغ بیرون انداختان ابن آوی لشدید المقتنص
ملک گفت آورده اند که بازرگانی غلامی داشت دانا دل و زیرک سار و بیداربخت بسیار حقوق بندگی بر خواجه ثابت گردانیده بود و مقامات مشکور و خدمات مقبول و مبرور بر جراید روزگار ثبت کرده روزی خواجه گفت غلام را ای غلام اگر این بار دیگر سفر دریا برآوری و بازآیی ترا از مال خویش آزاد کنم و سرمایه وافر دهم که کفاف آن را پیرایه عفاف خودسازی و همه عمر پشت به دیوار فراغت بازدهی غلام این پذرفتگاری از خواجه بشنید به روی تقبل و تکفل پیش آمد و بر کار اقبال نمود بار در کشتی نهاد و خود درنشست روزی دو سه بر روی دریا می راند ناگاه بادهای مخالف از هر جانب برآمد سفینه را درگردانید و بار آبگینه املش خرد بشکست کشتی و هرچ درو بود جمله به غرقاب فنا فرو رفت و او به سنگ پشتی بحری رسید دست درو آویخت و خود را بر پشت او افکند تا به جزیره ای افتاد که درو نخلستان بسیار بود یک چندی در آن جایگه از آنچ مقدور بود قوتی می خورد چشم بر راه مترقبات غیبی نهاده که چون لطف ایزدی مرا از آن غمره بلا بیرون آورد درین ورطه هلاک هم نگذارد لطف الله غاد و رایح آخر پای افزار بپوشید و راه برگرفت و چندین شبانه روز می رفت تا آنگاه که به کنار شهری رسید سوادی پیدا آمد از بیاض نسخه فردوس زیباتر و از سواد بر بیاض دیده رعناتر عالمی مرد و زن از آن شهر بیرون آمدند به اسباب لهو و خرمی و انواع تجمل و تبرج زلزله مواکب در زمین و حمحمه مراکب در آسمان افکنده ناله نای رویین و صدای کوس و طبلک دماغ فلک پرطنین کرده منجوق رایتی بر عیوق برده و ماهچه سنجقی تا سراچه خورشید افراخته غلام گفت چه خواهید کرد گفتند بر در پادشاهی خواهیم زد که این شهر را از دیوان قدم نو به اقطاع او داده اند این ساعت از درگاه سلطنت ازل می رسد یکران عزم از قنطره چهار چشمه دنیا اکنون می جهاند این لحظه از منازل بادیه غیب می آید خیمه در عالم ظهور می زند و اینچ می بینی همه شعار پادشاهی و آثار کارکیایی اوست غلام در آن تعجب همچون خفته دیرخواب که بیدار شود چشم حیرت می مالید و می گفتاینک می بینم به بیداری ست یا رب یا به خواب
ملک زاده گفت شنیدم که وقتی صیادی بطلب صید بیرون رفت دام نهاد آهویی در دام افتاد بیچاره در دام می طپید و بر خود می پیچید و از هر جانب نگاه میکرد تا چشمش بر موشی افتاد که از سوراخ بیرون آمده بود حال او مشاهده میکرد موش را آواز داد و گفت اگرچ میان ما سابقه صحبتی و رابطه الفتی نرفته ست و هیچ حقی از حقوق بر تو متوجه ندارم که بدان وجه ترا لازم آید بتدارک حال من ایستادگی نمودن لکن آثار حسن سیرت باطن از نکوخویی و تازه رویی بر ظاهر تو می بینمو جعلت عنوان السماح طلاقه
ملک زاده گفت شنیدم که به زمین شام پادشاهی بود هنرمند دانش پسند سخن پرور مردی نوخره نام در میان ندماء حضرت داشت چنانک عادت روزگارست اگرچ به اهلیت از همه متاخر بود به رتبت قبول بر همه تقدم داشت روزی شخصی خوش محضر پاکیزه منظر نکته انداز بذله پرداز شیرین لهجه چرب زبان لطیفه گوی به نشین که هم نشینی ملوک را شایستی به رغبتی صادق و شوقی غالب از کشوری دوردست بر آوازه محاسن و مکارم پادشاه به خدمت آستانه او شتافت تا مگر در پناه آن دولت جای یابد و از آسیب حوادث در جوار مأمون او محروس و مصون بماندارید مکانا من کریم یصوننی
ملک زاده گفت شنیدم که شاه اردشیر که بر قدماء ملوک و عظماء سلاطین بخصایص عدل و احسان متقدم بود و مادر روزگار بفرزانگی او فرزندی نزاد دختری داشت چنان پاکیزه پیکر که هرک در بشره او نگاه کردی ما هذا بشرا بر زبان راندی و هرک لحظهکرشمه الحاظ او بدیدی افسحر هذا برخواندی صورتی که مثل آن بر تخته مخیله نقش نتوان کرد جمالی که نظر در آینه تصور نظیر آن نبیندروانش خرد بود و تن جان پاک
شاه اردشیر با دانای مهران به خلوتی ساخت و ازو درخواست که خوردنی از پوشیدنی جدا کند و از بهر هر مأکولی و ملبوسی وعایی و جایی مخصوص گرداند دانا ی مهران به گفت بدانک من اجزاء این جهان را مجموع کرده ام در یکجای و مهر قناعت برو نهاده اگر متفرق کنم هر یک را موضعی باید و از بهر آن حافظی و مرتبی بکار آید و اعداد و اعیان آن بیشتر گردد پس کار بر من دراز شود و تا درنگری این اژدهای خفته را که حرص نامست بیدار کرده باشم و زخم دندان زهر آلوده او خورده اردشیر گفت از تنگی مقام و مأوای خود میندیش که مرا سراهای خوش و خرمست با صد هزار آیین و تزیین چون نگارخانه چین آراسته صحنهای آن از میدان وهم فراخ تر و سقفهای آن از نظر عقل عالی تر خانهایی چون رای خردمندان روشن و چون روی دوستان طرب افزای هر کدام که خواهی و دلت بدان فرو آید اختیار کن تا بتو بخشم و در آن جایگاه فرشهای لایق و زیبا بگسترانند و چندانک باید از اسباب مأکول و مطعوم معد گردانند و خدمتگاران و غلامان را هر یک بخدمتی بگمارند که گفته اند أالدنیا سعه المنزل و کثره الخدم و طیب الطعام و لین الثیاب و اگر محتاج شوی بلشکر و سپاه و اتباع چندانکه خواهی ساخته آید دانای مهربان به گفت معلومست که صدمه هادم اللذات چون در رسد کاشانه کیان و کاخ خسروان همچنان در گرداند که کومه بیوه زنان و با قصر قیصر همان تواند کرد که کلاته گدایان و داهیه مرگ را چون هنگام حلول آید راه بدان عمارت عالی معتبر همچنان یابد که بدان خرابه مختصر و زوال و فنا بساحت و فنای آن طرب سرای همچنان نزول کند که بدین بیت الاحزان محقر بنای خانه اگر تا شرفات قصر کیوان برآوری بوم بوار بر بام او نشیند و سقف سرایرا اگر باوج فرقدین و فرق مرزمین رسانی غراب البین مرگ بر گوشه ایوانش در ناله زار و پرده زیر این الامیر و ما فعل السریر و این الحاجب و الوزیر بر خواند و گویدیا منزلا لعب الزمان بأهله
ملک زاده گفت در عهود مقدم و دهور متقادم دیوان که اکنون روی در پرده تواری کشیده اند و از دیدهای ظاهربین محجوب گشته آشکارا میگردیدند و با آدمیان از راه مخالطت و آمیزش در می پیوستند و باغوا و اضلال خلق را از راه حق و نجات میگردانیدند و اباطیل خیالات در چشم آدمیان آراسته می نمودند تا آنگه که بزمین بابل مردی دین دار بادید آمد بر سر کوهی مسکن ساخت و صومعه ترتیب کرد و آنجایگه سجاده عبادت بگسترد و بجاده عصمت خلق را دعوت میکرد تا باندک روزگاری بساط دعوت او روی ببسطت نهاد و بسیار کس اتباع دانش او کردند و اتباع بی شمار برخاستند و تمسک بقواعد تنسک او ساختند و از بدعت کفر بشرعت ایمان آمدند و بر قبله خدای پرستی اقبال کردند و از دیوان و افعال ایشان اعراض نمودند و ذکر او در اقالیم عالم انتشار گرفت نزدیک آمد که سر حدیث سیبلغ ملک أمتی مازوی لی منها در حق او آشکارا شدی دیوان سراسیمه و آشفته از غبن آن حالت پیش مهتر خود دیو گاوپای آمدند که از مرده عفاریت و فجره طواغی و طواغیت ایشان بود دیوی که بوقت افسون چون ابلیس از لاحول بگریختی و چون مغناطیس در آهن آویختی مقتدای لشکر شیاطین و پیشوای جنود ملاعین بود قافله سالار کاروان ضلال و سرنفر رهزنان وهم و خیال نقب در خزینه عصمت آدم زدی مهر خاتم سلیمان بشکستی طلسم سحره فرعون ببستی دیوان همه پیش او بیکزبان فریاد استغاثت برآوردند که این مرد دینی برین سنگ نشست و سنگ در آبگینه کار ما انداخت و شکوه ما از دل خلایق برگرفت اگر امروز سد این ثلمت و کشف این کربت نکنیم فردا که او پنج نوبت ارکان شریعت بزند و چتر دولت او سایه بر اطراف عالم گسترد و آفتاب سلطنتش سر از ذروه این کوه برآرد ما را از انقیاد و تتبع مراد او چاره نباشدبا بخت گرفتم که بسی بستیزم
دستور گفت شنیدم که وقتی مردی بود جوانمرد پیشه مهمان پذیر عنان گیر کیسه پرداز غریب نواز همه اوصاف حمیده ذات او را لازم بود مگر احسان که متعدی داشتی و همه خصلتی شریف در طبع او خاص بود الا انعام که عام فرمودی خرج او از کیسه کسب او بودی نه از دخل مال مظلومان چنانک اهل روزگار راست چه دودی از مطبخشان آنگه برآید که آتش در خرمن صد مسلمان زنند و نانی بر خوانچه خویش آنگه نهند که آب در بنیاد خانه صد بی گناه بندند مشتی نمک بدیگشان آنگه رسد که خرواری بر جراحت درویشان افشانند دو چوب هیمه بآتشدانشان وقتی درآید که دویست چوب دستی بر پهلوی عاجزان مالند کرام عالم رسم افاضت کرم خاصه در ضیافت ازو آموختندی آن گره که سفلگان وقت نزول مهمان در ابروی آرند او در نقش کاسه و نگار خوانچه مطبخ داشتی و آن سرکه که بخیلان بهنگام ملاقات واردان در پیشانی آرند او را در ابای سکبا بودیو یکاد عند الجدب یجعل نفسه
دستور گفت شنیدم که برزیگری بود شبی از شبهای زمستان که مزاج هوا افسرده بود و مفاصل زمین درهم افشرده سیلاناز مدامع سبلان منقطع شده و سیل از اطراف عیون بر طبقات زجاجی افتاده و مسام جلد زمین بمسامیر جلیدی درهم دوخته آب جامد چون دست ممسکان از افاضت خیر بسته هوای بارد از دم سفلگان فقاع گشوده
روز دیگر که سلاثه صبح بام از مشیمه ظلام بدر آمد و کلاله شام از بناگوش سحر تمام باز افتاد گاوپای با خیل شیاطین بحوالی آن موضع فرو آمد و جماهیر خلق از دیو و پری و آدمی در یک مجمع مجتمع شدند و بمواثیق عهود بر آن اجماع کردند که اگر دینی درین مناظره از عهده سؤالات گاوپای بیرون آید و جواب او بتواند گفت دیوان معموره عالم باز گذارند و مساکن و اماکن در غایرات زمین سازند و به مغاکها و مغارات متوطن شوند و از مواصلت و مخالطت با آدمیان دور باشند و اگر از دیو محجوج و مرجوح آید او را هلاک کنند بر این قرار بنشستند و مسایله آغاز نهادند دیو گفت جهان بر چند قسمست و کردگار جهان چند دینی گفت جهان بر سه قسمست یکی مفردات عناصر و مرکبات که از اجزاء آن حاصل می آید و آن از حرکات نیاساید و بر یک حال نپاید و تبدل و تغیر حالا فحالا از لوازم آنست دوم اجرام علوی سماوی که بعضی از آن دایما بوجهی متحرک باشند چون ثوابت و سیارات کواکب که بصعود و هبوط و شرف و وبال و رجوع و استقامت و اوج و حضیض و احتراق و انصراف و اجتماع و استقبال و الی غیر ذلک من عوارض الحالات موسوم اند و ببطء و سرعت سیر و تأثیر سعادت و نحوست منسوب و بوجهی نامتحرک که هر یک را در دایره فلک البروج و چه در دیگر دوایر افلاک که محاط آنست مرکوز نهند چنانک گویی نگینهای زرنگارند درین حقله پیروزه نشانیده و فلک اعظم محیط و متشبث به جمله فلکها و به طبیعتی که بر آن مجبولست از بخشنده فاطر السموات می گردد و همه را بحرکت قسری در تجاویف خویش گرد این کره اغبر می گرداند و دیگران در مرکز خویش ثابت و ساکن سیوم عالم عقول و نفوس افلاک که جوهر ایشان از بساطت و ترکیب بری باشد و از نسبت سکون و حرکت عری و از نقص حدثان و تغیر زمان و مکان لباس فطرت بسر چشمه قدس و طهارت شسته و پیشکاری بارگاه علیین یافته فالمقسمات امرا و کردگار یکی ست که مبدع کاینات ست و ذات او مقدس از آنک او را در ابداع و ایجاد موجودات شریکی بکار آید تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا دیو گفت آفرینش مردم از چیست و نام مردمی بر چیست و جان مردم چندست و بازگشت ایشان کجاست دینی گفت آفرینش مردم از ترکیب چهار عناصر و هشت مزاج مفرد و مرکب علی سبیل الاعتدال حاصل شود و نام مردمی بر آن قوت ممیزه اطلاق کنند که نیک از بد و صحیح از فاسد و حق از باطل و خوب از زشت و خیر از شر بشناسد و معانی که در ذهن تصور کند بواسطه مقاطع حروف و فواصل الفاظ بیرون دهد و این آن جوهرست که آنرا نفس ناطقه خوانند و جان مردم سه حقیقتست به عضو از اعضاء رییسه قایم یکی روح طبیعی که از جگر منبعث شود و بقای او بمددی باشد که از قوت غاذیه پیوند او گردد دوم روح حیوانی که منشأ او دلست و مبدأ حس و حرکت ازینجا باشد و قوت او از جنبش افلاک و نیرات مستفادست سیوم روح نفسانی که محل او دماغست و تفکر و تدبر از آنجا خیزد همچنانک قوه نامیه در روح طبیعی طلب غذا کند قوت ممیزه در روح نفسانی سعادت دو جهانی جوید و از اسباب شقاوت اجتناب نماید و استمداد قوای او از اجرام علوی و هیاکل قدسی بود و خلعت کمال او اینست که و من یؤت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا و ما یذکر الا اولوالالباب اما بازگشت بعالم غیب که مقام ثواب و عقابست و اشارت کجایی بلامکان نرسد دیو گفت نهاد عناصر چهارگانه بر چه نسق کرده اند دینی گفت از اینها هرچ بطبع گران ترست زیر آمد و هرچ سبکتر بالا تا زمین که بارد یابست و از همه ثقیل تر مشمول آب آمد و آب شامل او و آب که بارد رطبست و ثقیل تر از هوا مشمول هوا آمد و هوا شامل او و هوا که حار رطبست و ثقیل تر از آتش مشمول آتش شامل او و آتش که حار یابست مرکز و مقر او بالای هر سه آمد و سطح باطن از فلک قمر مماس اوست و اگرچ در اصل آفرینش و مبدأ تکوین هر یک ببساطت خویش از دیگری منفرد افتاد لیکن از بهر مناظم کار عالم و مجاری احوال عالمیان بر وفق حکمت اجزاء هر چهار را با یکدیگر اختلاط و امتزاج داده آمد تا هرچ از یکی بکاهد در دیگری بیفزاید و بتغیر مزاج از حقیقت بحقیقت و از ماهیت بماهیت انتقال پذیرد چنانک ابر بخاریست که از رطوبت عارضی در اجزاء زمین بواسطه حرارت شعاع آفتاب برخیزد و بدان سبب که از آب لطیف تر بود در مرکز آب و خاک قرار نگیرد روی بمصاعد هوا نهد و بر بالا رود و بقدر آنچ از آتش ثقیل ترست در میانه بایستد و چون رطوبتش بغایت رسد تحلیل پذیرد و باران شود و چون حرارتش بکمال انجامد آتش گردد بإذن الله و لطف صنعه دیو گفت آورد و چیست که باز نتوان داشت و چیست که نتوان آموخت و چیست که نتوان دانست دینی گفت آنچ از همه چیزها بمن نزدیکترست اجلست که چون قادمی روی بمن نهادست و من چون مستقبلی دو اسبه براشهب صبح و ادهم شام پیش او باز می روم و تا درنگری بهم رسیده باشیمهذاک مرکوبی و تلک جنیبتی
ملک زاده گفت شنیدم که شیری بود به کم آزاری و پرهیزگاری از جمله سباع وضواری متمیز و از تعرض ضعاف حیوانات متحرز و بر همه ملک و فرمان ده در بیشه متوطن که گفتی پیوند درختان او از شاخسار دوحه طوبی کرده اند و چاشنی فواکه آن از جوی عسل در فردوس اعلی داده مرغان بر پنجره اغصانش چون نسر و دجاج بر کنگره این کاخ زمردین از کمان گروهه آفات فارغ نشسته آهوان در مراتع سبزه زارش چون جدی و حمل بر فراز این مرغزار نیلوفری از گشاد خدنگ حوادث ایمن چریده کس از مقاطف اشجارش به قواصی و دوانی نرسیده روزگار از مجانی ثمارش دست تعرض جانی بریده نخل و اعناب چون کواعب اتراب بر مهر بکارت خویش مانده نار پستان و سیب زنخدانش را جز آفتاب و ماهتاب از روزن مشبکه افنان ملاحظت نکرده پسته لبان بادام چشمش را جز شمال و صبا گوشه تتق اوراق برنداشته دندان طامعان به لب ترنج و غبغب نارنج او نارسیده دست متناولان از چهره آبی و عارض تفاحش شفتالویی نربوده عنابش عنایی ندیده و عتابی نشنیدهفاخضل من سقیاه کل مضرج
دادمه گفت شنیدم که مردی در مکتب علمنا منطق الطیر زبان مرغان آموخته بود و زقه طوطیان سراچه عرشی و طاوسان باغچه قدسی خورده با هدهدی آشنایی داشت روزی می گذشت هدهد را بر سر دیواری نشسته دید گفت ای هدهد اینجا که نشسته ای گوش به خود دار و متیقظ باش که اینجا کمین گاه یغماییان قضاست تیر آفت را از قبضه حوادث اینجا گشاد دهند کاروان ضعاف الطیر بدین مقام به حکم اختیار آیند و به احتراز گذرند هدهد گفت درین حوالی کودکی به طمع صید من دام می نهد و من تماشای او می کنم که روزگار بیهوده می گذراند و رنجی نامفید می برد نیک مرد گفت بر من همین است که گفتم و برفت چون بازآمد هدهد را در دست آن طفل اسیر یافت گفت تو نه بر دام نهادن آن طفل و تضییع روزگار او می خندیدی و چون دانه برابر بود و دام آشکارا به چه موجب درافتادی گفت نشنیده ای الهدهد اذا نقر الارض یعرف من المسافه ما بینه و بین الماء و لا یبصر شعیره الفخ لینفذ ما هو فی مشییه الله تعالی من القضاء و القدر پوشیده نیست که هوای مرد جمال مصلحت را از دیده خرد پوشیده دارد و گردون گردان از سمت مراد هرک بگردید سمت نقصان به حوالی احوال او راه یافت من پره قبای ملمع چست کرده بودم و کلاه مرصع کژ نهاده و به پر چابکی و دانش می پریدم و بر هشیاری و تیزبینی خویش اعتماد داشتم خود دانه بهانه شد و مرا در دام کشید و بدانک چون در ازل قلم ارادت رانده باشند و رقم حدوث برکشیده مرغان شاخسار ملکوت را از آشیانه عصمت درآرند و بسته دام بهانه گردانند و آدم صفی که آیینه دل چنان صافی داشت که در عالم شهادت از نقش الواح غیب حکایت کردی و با ملأاعلی به علم خویش تفاضل نمودی دانه گندم دیده بود و دام افگنی چون ابلیس شناخته و وصیت لاتقربا هذه الشجره شنیده پای بست خدعت و غرور نفس چرا آمدناکام شدم به کام دشمن
دادمه گفت شنیدم که روزی خسرو با بزورجمهر در بستان سرایی خرامید بر کنار حوضی به تماشای بطان بنشستند که هر یک برسان به سان زورق سیمین بر روی دریای سیماب گذر می کردند یکی ملاح وار به مجدفه پنجه پای کشتی قالب را به کنار افکندی یکی چون بازی گران که گاه تعلیم از نردبان هوا بر سطح دجله معلق زنند سرنگون به آب فرو شدی یکی غسل جنابت سفاد را از اخامص قدم تا اعالی ساق می شستی یکی مضمضه و استنشاق از رفع حدث ملامست برآوردی گاه چون زاهدان که سجاده بر آب افکنند پیش خسرو نماز بردندی گاه چون قصاران لباس آب بافت جناحین به قرصه صابون حباب می زدند گاه چون زرادان درع غدیر را بر شکل غدایر معنبر و مسلسل نیکوان حلقه در حلقه و گره در گره می انداختند ساعتی بر طرف آن حوض نظاره کارگاه قدر می کردند تا خود آن مرغان بحرکت را از جامه تموج آب که بشعر آسمان گون ماندی نقش بند کن فیکون چگونه پدید آورد خسرو گوهری گرانمایه در دست داشت که هر وقت بدان بازی کردی مرجانی که آفرینش در حقه دهان هیچ معشوق مثل آن ننهاد مرواریدی که روزگار به نوک مژگان هیچ عاشق مانند آن نسفت چشم هیچ نرگس چنان ژاله ندیده بود و رحم هیچ صدفی چنان سلاله نپروریده در استغراق آن حالت از دستش درافتاد بطی به منقار در گرفت و فرو خورد بورجمهر مشاهدت می کرد و پوشیده می داشت تا آنزمان که خسرو از آنجا با خلوتخانه خویش رفت و بزورجمهر با وثاق آمد خسرو از آن گوهر یاد آورد معتمدی فرستاد تا به جد بلیغ در آن موضع طلب کنند بسیار طلب کرد و نیافت خسرو در تغابن تضییع آن بیم بود که رشته پر گوهر از سرشگ دیده بگشاید بزورجمهر را حاضر کرد و گفت اگرچ آن در یتیم با دست آید و چنان یتیمی را خدا ضایع نگذارد اما حالی راه من بر فوات آن رنج دل می بینم چاره این کار چیست بزورجمهر به حکم آنک خداوند طالع خود را در آن وقت موبل و نحوس کواکب را به نظر عداوت ناظر با خود اندیشه کرد که چون آن بط در میان دو هزار بط مشتبهست اشارت به یکی نتوان کرد و اگر مجملا بگویم که در شکم بطانست می ترسم که تأثیر طالع نامساعد اصابت حکم را در تآخیر دارد تا بطان بسیار کشته شوند و چون گوهر نیابند خسرو خشم گیرد و مرا به جهل منسوب کند یا به خیانت آن روز در اندیشه بسر برد و هیچ نگفت چندانک اختر اقبال از وبال بیرون آمد و روزگار با او چنان شد که اگر خواستیزهر در کام او شکر گشتی
فرخ زاد گفت شنیدم که در بلخ بازرگانی بود صاحب ثروت که از کثرت نقود خزاین با مخازن بحر و معادن بر مکاثرت کردی چون یکچندی بگذشت حال او از قرار خویش بگشت و روی به تراجع آورد و در تتابع احداث زمانه رقعه موروث و مکتسب خویش برافشاند و به چشم اهل بیت و دوستان و فرزندان حقیر و بی آب و مقدار گشت روزی عزم مهاجرت از وطن درست گردانید و داعیه فقر وفاقه زمام ناقه نهضت او بصوب مقصدی دور دست کشید و به شهری از اقصای دیار مغرب رفت و سرمایه تجارت بدست آورد تا دیگر بارش روزگار رفته و بخت رمیده باز آمد و از نعمتهای وافر به حظ موفور رسید دواعی مراجعتش به دیار و منشأ خویش با دید آمدملأت یدی فاشتقت و الشوق عاده
شهریار گفت شنیدم که رای هند را ندیمی بود هنرپرور و دانش پرست و سخن گزار که هنگام محاوره در در دامن روزگار پیمودی و هر دو ظرف زمان و مکان بظرافت طبع او پر بودی و از سبک روحی و محبوبی چون حبه القلب در پرده همه دلها گنجیدی و از مقبولی و به نشینی چون انسان العین در همه دیدهاش جای کردندی روزی در میان حکایات از نوادر و اعاجیب بر زبان او گذشت که من مرغی دیده ام آتش خوار که سنگ تافته و آهن گداخته فرو خوردی ندماء مجلس و جلساء حضرت جمله برین حدیث انکار کردند و همه بتکذیب او زبان بگشودند و هر چند ببراهین عقل و دلایل علم جواز این معنی می نمود سود نمیداشت و چون حوالت بخاصیت می کرد که آنچ از سر خواص و طبایع در جواهر و حیوانات مستودع آفریدگارست جز واهب صور و خالق موادکس نداند و هرک ممکن از محال شناخته باشد اگرچ وهم او از تصور این معنی عاجز آید عقلش بر لوح وجود بنگارد این تقریرات هیچ مفید نمی آمد با خود اندیشه کرد که حجاب این شبهت از پیش دیده افهام این قوم جز بمشاهده حس بر نتوان گرفت همان زمان از مجلس شاه بیرون آمد و روی بصوب بغداد نهاد و مدتی دراز منازل و مراحل می نوشت و مخاوف و مهالک می سپرد تا آن جایگه رسید که شترمرغی چند بدست آورد و در کشتی مستصحب خویش گردانید و سوی کشور هندوستان منصرف و توفیق سعادت راه او آمد تا در ضمان سلامت بنزدیک درگاه شاه آمد شاه از آمدن او خبر یافت فرمود تا حاضر آمد چون بخدمت پیوست رسم دعا و ثنا را اقامت کرد رای پرسید که چندین گاه سبب غیبت چه بودست گفت فلان روز در حضرت حکایتی بگفتم که مرغی آتش خوار دیده ام مصدق نداشتند و از آن استبداعی بلیغ رفت نخواستم که من مهذار گزاف گوی و مکثار بادپیمای باشم و دامن احوال من بقذر هذر آلوده شود و نام من در جمله یاوه گویان دروغ باف ترفند تراش برآید که گفته اند ایاک و ان تکون للکذب واعیا و راویا فأنه یضرک حین تری ان ینفعک برخاستم و ببغداد رفتم تا ببدرقه اقبال شاه و مددهمم او بقصد رسیدم و با مقصود باز آمدم و اینک مرغی چند آتش خوار آوردم تا آنچ از من بخبر شنیدند بعیان بینند و نقشی که در آیینه عقل ایشان مرتسم نمی شد از تخته حس بصر برخوانند رای گفت مرد که بپیرایه خرد و سرمایه دانش آراسته بود جز راست نگوید لیکن سخنی که در اثبات آن عمر یکساله صرف باید کرد ناگفته اولیتر این فسانه از بهر آن گفتم تا همگنان خاصه خواص مجلس ملوک بردأب آداب خدمت متوفر باشند و از تعثر در اذیال هفوات متیقظ تمام گشت باب دادمه و داستان بعد ازین یاد کنیم باب زیرک و زروی و درو باز نماییم که چون کسی را علو همت از مغاک سفالت بافلاک بزرگی و جلالت رساند و زمام فرماندهی بدست کفایت و سیاست او دهد و کلاه سری و سروری بر تارک اقبال او نهد وجه ترقی او در کار خویش و توقی از موانع پیش برد آن چیست و طریق تمشیت و سبیل تسویت کدام و الله الموفق للرشاد فی المعاش و المعاد ایزد عزاسمه و تعالی همه اقدام جاه و جلال خداوند خواجه جهانرا در مراقی منزلت راقی داراد و طراز مفاخر و مآثرش بر آستین دین و دولت باقی بمحمد و آله الاطیبین الاکرمین