گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سپاهان رابهریک چنددولتها جوان گرددهوایش عنبر افشاندزمینش گلستان گردد
فلک جنابا در آرزوی حضرت توبسی بگشت بسرآسمان عالم کرد
اگر در حیز عالم کسی هستکه همت بر کرم مقصور دارد
خدای عزوجل هرچه درجهان آردهمه بواسطۀ امرکن فکان آرد
خدایگان وزیران جهان فضل و کرمکه هرچه رای تو فرمود چرخ فرمان برد
ای خسروی که آتش تیغ تو روز کندر قلب چرخ زهرۀ مریخ آب کرد
بحکمتی که خدای جهان مقدرکردملک مظفردین رابحق مظفرکرد
بر هر زمین که مردم چشمم گذار کردآنرا ز آرزوی رخت لاله زار کرد
فراق روی تو ما را بروی آن آوردکه در چمن بسر لاله مهرگان آورد
خواجه از کبر آن پلنگ آمدکه همی با وجود بستیزد
هر که درهلد بغا باشدور مزکی شهر ما باشد
اگر چه صدر فخرالدین کریمستکه کمتر بخششش صد گنج باشد
تا دلم در خم آن زلف پریشان باشدچه عجب کار من ار بی سر و سامان باشد
ای سرافراز که هر جای که صاحب نظریستخاک پایت را از دیده و دل چاکر شد
خدایگان بزرگان و مقتدای کرامکه صیت عدل تو معمار ربع مسکون شد
از این بشارت خرم که ناگهان آمدهزار جان غمی گشته شادمان آمد
دلا گرمی کنی شادی چه داری گاه آن آمدزمان خوشدلی دریاب که اکنون آن زمان آمد
ایا شهی که ضمیرت بچشم گوشۀ فکررموز غیب ز لوح ازل فروخواند
زهی ستوده خصالی که از صدور کرامجز از تو در همه آفاق یادگار نماند
ای که از در درج مدحت توعقد بر گردن جهان بستند
همرمان نازنینم از سفر باز آمدندبد گمانم تا چرا بی آن پسر باز آمدند
ای صاحبی که دامن جان پرگهر کنداندیشه چون زبان بثنای تو تر کند
ای بزرگی که دست تریبتتپای اقبال استوار کند
اساس قصر ازین خوبتر توان افکندکه دست همت این صدر کامران افکند