گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای دل چو آگهی که فنا در پی بقاستاین آرزو و آز دراز تو بر کجاست
ای که از هر سر موی تو دلی اندرواستیک سر موی ترا هردو جهان نیم بهاست
جهان سروری و پشت دودمان خجندکه بندگی ترا اسمان بجان برخاست
برتافتست بخت مرا روزگار دستزانم نمی رسد بسر زلف یار دست
ای کریمی که در ستایش توعقل کل را زبان بفرسودست
ای آنکه لاف میزنی از دل که عاشقستطوبی لک ار زبان تو با دل موافقست
این وضع بین که گویی لطف مشکلستیا شاخهای سدره بطوبی موصلست
پناه و قدوۀ حکام عصر صدر جهانتویی که حکم ترا روزگار محکومست
دریای غصه را بن و پایان پدید نیستکار زمانه را سر و سامان پدید نیست
دوش عقلم که ترجمان نستپرده از پوشش نهان برداشت
مپرس کز تو چگونه شکسته دل برگشتمه چهارده چون با رخت برابر گشت
طراوتی که جهان از دم بهار گرفتشریعت از نفس صدر کامکار گرفت
لبالبست دهانم زماجرایی چندکه جز که با لب خود با کسی نیارم گفت
گاه آنست دلم را که بسامان گرددکار دریابد و از کرده پشیمان گردد
ز کار آخرت آن را خبر تواند بودکه زنده بر پل مرگش گذر تواند بود
سپیده دم که نسیم بهار می آمدنگاه کردم و دیدم که یار می آمد
بوی فصل بهار می آیدآب با روی کار می آید
زبان و خاطر من رای افرین داردغلام آنم کورا خرد برین دارد
اصفهان خرمست ومردم شاداین چنین عهدکس ندارد یاد
درین جناب همایون که تا قیامت بادبیمن معدلت صدر روزگار آباد
عید جهان عید تو فرخنده بادسایۀ اقبال تو پاینده باد
بزرگوارا روزت همیشه نوروزستچو وقت گل همه اوقات عمر تو خوش باد
همیشه تازمین وآسمان بادشکوه پادشاه کامران باد