گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آمد رهی به خدمت و تادیر گه نشستوانگه ندیده چهرة مخدوم بازگشت
شب من روز در کنار گرفتمشک کافور را ببار گرفت
به خدمت آمدم دی بامداداننبودی در وثاق مرده ریگت
ای نشاط دل خرد نامتخنک آن کس که می برد نامت
زهی به ذروة کیوان رسیده ایوانتشکوه هفت سپهر از چهار ارکانت
ای لطف تو در تن هنرجانوی لفظ تو بر سر فلک تاج
صدرا روا مدار ز انعام خود مرامرحوم مانده دایم و آنرا بهانه هیچ
هر گه شعری برم بر ممدوحکند آنرا به نقد خود مجروح
ای ز ظلم تو همچو لاله ستانگشته از خون تو جهانی سرخ
ای ز احکام همچو رویین دزدست و هم از گشادنت عاجز
عالم لطف علاء الدین معلومت هستکه مرا بر تو زبان جز به ثنا می نرود
عشاق که قدر دل شناسنددل از غم یار برنگیرند
هر آن سعادت کاندر ضمیر افلاکستنثار حضرت عالی مجد دینی باد
زان پس که هزار غصه خورمدر بندگیت سه سال آزاد
هر که این هر دو قطعه بر خواندکه ازین پیش کردم آنرا یاد
دوش خر بنده کرد پیشم یادکاسبک خواجه زندگی بتو داد
خواجه از بخل در مسلمانیاعتقادی برای خود بنهاد
جهان پناهاسال نوت همایون بادکمال عدل تو معمار ربع مسکون باد
بزرگوارا ایام نیک خواه تو بادمیان مند اقبال جایگاه تو باد
ای بزرگی که در جهان کرمکس چو تو داد اصطناع نداد
سرفرازا خدای عز وجلبتو اقبال بی تناهی داد
تا از این نام ازل برره دل دام نهدای بسا جان که سر اندر سر این نام نهاد
ای که از عدل تو هر مظلومیداد بیدادگر آسان بستد
کریم طبع سخی دل کسی بود کانعامبه دست خویش کند گاه و گاه بفرستد