گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دانی که طمع چه گفت با منبشنو که ز لطف و ظرف باشد
دست آن به که خود قلم باشدکش سر و کار باقلم باشد
زهی سرفرازی که در پیش حکمتسپهر از دل و دیده محکوم باشد
سرو را وعده های چنان بایدکه به انجاز مقترن باشد
ای آنکه فلک سغبۀ ایام تو باشددوران فلک بر حسب کام تو باشد
مرا اسبیست الحق این چنین اسبزیان مال و نقص جاه باشد
فرستادم بتو شعری که با آنحدیث جادوی بابل چه باشد
صدرا ز برای خدمت توگر بذل کنیم جان چه باشد
توقف چون بود در آنچه صاحببنوک کلک خود فرموده باشد
ای سروری که زیبد کز نعل مرکب تودر دست و پای دولت خلخال و پاره باشد
مفتی مشکلات شرع کرمکز تو کام امید حاصل شد
ز دریای دست توای نامدارکسی را چون من کار مشکل نشد
صورت به جهان زشت تر از گور نبودیوان صورت زشتش به مکان تو نکوشد
گفتم اکنون میوه های خوش خوریمکین دو شاخ نو بهم پیوسته شد
تو به علم نجوم فخر کنیگویی این اصل علم ها آمد
ای که جزیاد مخلوق تو نخوردلاله چون جام پر شراب کند
به ذات خویش اگر چند مرد نیک بودو لیک صحبت بد نیک را تباه کند
کسی که او نظر عقل در زمانه کندچنان سزد که همه کار عاقلانه کند
زهی تازه رویی که خلق لطیفتز سندان به دی ماه گل بشکفاند
در نگر در صدر دیوان و ببینخواجگان نو که صف پیوسته اند
صاحبا عمریست تا از عدل توعالمی در انتهاز فرصه اند
رمضانست همین دهن دربنددر دوزخ به خویشتن در بند
ای دل ای دل سخن سخن بیهده را کار مبندخویشتن را بپوش در غم و تیمار مبند
ای آنکه خاک پای ترا روشنان چرخدایم بمیل شعشعه چون توتیا برند