گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خورشید ذره پرور شاه هنر نوازای آن که در جهان چون تو صاحبقرآن نبود
مکن ملامت من گر به خدمت خواجهمرا زیادتی اکنون ترددی نرود
بزرگوارا آنی که پیش رأی تو خوربزیر چادر سیماب گون نهفته شود
سرورا عرضها نمی بایدکه به دست سخن بسوده شود
ای بزرگی که خدمت تو کندهرکه پیوند جان و تن خواهد
خدایگان شریعت امام روی زمینکه شمع رای تو از آسمان لگن خواهد
هر کرا رسم و عادت آن باشدکه همه ساله گیرد و ندهد
مدحتی گفتمت که چون زیوردر همه مجمعی کنند پدید
امام ملت و مفتی مشرق و مغرببیان کند که شریعت چه حکم فرماید
اگر به کم ز منی داد شغل من خواجهروا بود که مرا صد امید بفزاید
نیم مستست چشم دلبر منخوابش از هیچگونه می ناید
فصل دی ماه به خوارزم اندرجامع گر هست یکی صد باید
جهان صدرا لقای فرخ توسعادت را ز بهر فال باید
ز وجود عام تو ای شاه شرع حاصل مناگر نباشد بسیار اندکی باید
سروریش تو هر دو زحمت ماستدر وجودش اثر نمی باید
نیاز و آرزوی من به روی فخرالدیناز آن گذشت که در حیز بیان آید
مرا سخن چو بیاد تو بر زبان آیدبه طعم آب حیات و به ذوق جان آید
سحرگهان که دل از بند خود برون آیدبه پای فکر برین بام بیستون آید
این واقعۀ هایل جانسوز ببینیدوین حادثۀ صعب جگر سوز ببینید
الحق این مطرب اگر چه زند چنگی بدلیکن این خاصیتش هست که ناخوش گوید
زهی زرفعت تو خورده آسمان تشویرزهی ندیده ترا چشم روزگار نظیر
کاه وجو خواستم ز تو من خرزانکه این هر دو بد مرا در خور
دوش با طبع خویشتن گفتمکه چه داری بیار شعری تر
اندیشه بکردم از سپاهاندوزخ به سه چار چیز خوشتر