گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
حسن رایت دانم ار آگه شودزینچ من کردم درین وقت اختیار
منم ان چرب دست شیرین کارکاب طبع مراست آتش بار
ای ترا کرده لطف حق مخصوصبه بزرگی و مال و جاه و یسار
ای دل سیه لطیف دیداروی سیم تن خجسته آثار
گفته بودی مرا که چیزی گویکه نبایدت کرد استغفار
ای کریم جهان خبر داریکه شدم ز انتظار تو بیمار
ز بعد مدت سالی که من نیاسودمبه روز و شب زتمنای جبه و دستار
خسروا نکته یی ز من بشنوتا تو باشی ز ملک برخوردار
ایا صدری که بی عون سخایتز زانو بر نمی دارد هنر سر
سر فرازا چرا رها کردیرسم و آیین سروران دگر
زهی سپهر پناهی که فضل و دانش رانماند جز در تو در جهان پناه دگر
دختران سخن که دارمشاندر نهان خانۀ دماغ بزور
جناب عالی نزدیک و من بخدمت دوربنزد عقل همانا که نیستم معذور
ای کاینات در نظر همتت حقیردیوار آسمان ز معالی تو قصیر
ای نکرده به عهد خویش از بخلشکم یک گرسنه از نان سیر
تا توانی به صید دلها کوشزانکه دلها ترا کنند دلیر
صدر مطلق کمال دین که چو تودر جهان نیست داهی و گربز
ای ترا جمع گشته در ره آزهمت کوته و امید دراز
ای ضمیر تو غیب را جاسوسوی تو مسعود و دشمنت منحوس
شب سیاه به تاریکی ار نشینم بهکه از چراغ لییمان به من رسد تابش
بزرگوارا خط و عبارتت ماندبه شاهدی که به رخ بر کشد نقابی خوش
مرا گفتند مولانا چنین گفتکه جزو شعر خادم دید در پیش
ای بزرگی که ریش قهر ترانتوان داشت التیام طمع
زهی ز لفظ تو بازار فضل را رونقز در نظم تو کار هنر گرفته نسق