گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هیچ حاصل ز فضل و دانش نیستاندرین روزگار بی حاصل
کمال الدین که چرخ پیر ناردجوانی چون تو در انواع کامل
ای جبین تو مطلع اقبالوی جناب تو مقصد آمال
بنده ات بود گرسنه پیرارپار زن کرد و بچه زاد امسال
ای شده ذات تو مستجمع انواع کمالنو عروسان سخن راز ثنای تو جمال
محقق است که چیزی که آن رسد به کمالبود هر آینه آن چیز را نهیب زوال
دو نشان ماند از مروت و بساندرین روزگار یکسر بخل
دی در اسباب سیدالوزراکه قیاسش نداند الا عقل
زندگانی مجلس عالیباد چون مدت زمانه طویل
قطعه ای نزد تو فرستادمالتماسی در آن حقیر و قلیل
بنا میزد دلی چون شیر دارمزبانی بر سخن ها چیر دارم
شعر کی نزد تو فرستادملطفکی نیز کرده با آن ضم
بدرگاه خواجه شدم دی سواربدان تا ز دیدار او برخوردم
شبی به خوان تو حاضر شدم به ماه سیامنخفت چشم من آن شب ز اشتیاق طعام
ای صاحبی که از نفحات شمایلتپر خنده اندرون چو گل نو شکفته ام
صدرا اگرچه تو ز من آزاد و فارغیداری خبر که بنده ام و بنده زاده ام
من از تشریف مولانا چنان تنگ آمدم الحقکه در وی می گمان بردم که من ماهی در شستم
نسیب و مدح و تقاضا فزون زده قطعهدرین دو روزه به هر خواجه ای فرستادم
ای خدمت تو ذخیرة عمرموی مدحت تو علاج هر دردم
اگر چه مدتی شد تا ز سالوسگذر بر کوی خماری نکردم
گر عزیزست سیم بر مردمهست از وی عزیز تر مردم
یزرگوارا دانی که بهر خدمت توز گونه گونه هنرها چه مایه پروردم
ایا رسیده ز فضل و هنر بدان رتبتکه تیر چرخ خطابت کند خداوندم
جهان فضل و کرم نجم دین که در خاطرزعکس نظم تو صد باغ و بوستان دارم