گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گفتم چو بسته ام کمر بندگی توبهر میان خویش ز جوزا کمر خرم
ای بزرگی که کرامند بود گر بمثلمدح اخلاق تو بر چشم خرد بنویسم
زبزرگوارا من ترک مدح گفتن تواگر کنم نه ز تقصیر از اضطرار کنم
سرورا من بفر دولت توخواجۀ چرخ را غلام کنم
من بر آن بودم کزین پس منصب صدر کبیرگوشوار گوش سازم طوق این گردن کنم
من که شب و روز گنه می کنمبندگی حرص و شره می کنم
من بی برگ از تو این یک بارشاخ بی برگ و بار می خواهم
ای بزرگی که کامرانی تواز خدا بر دوام میخواهم
من که در خانه منزوی شده امعذر خویش از گناه می خواهم
ز روزگار بیک ره کرانه می جویمملول گشته ام از خود بهانه می جویم
پریر جود تو با من حدیث بخشش کردز بهر آنکه منش شکر جاودان گویم
صاحب عادل شهاب ملک و دینای درونت مهبط روح الامین
مجلس محترم جما الدینای هنر او شمایل تو بیان
کیست همخانۀ زبان دندانحکمتی هست اندرین پنهان
ای که در خانۀ تو بیگه و گاهاندر اید همه کس جز مهمان
گشت یکباره حضرت خواجهمجمع ناکسان و بی هنران
آن که سخت نشده هرگز سیرنیست الا شکم خواجه فلان
نگشته هیچ مرادی مرا ز تو حاصلدریغ در سر کار تو رفت هر دو جهان
امام عالم و قطب جهان جمال الدینکه شد ز خاطر تو منفجر زهاب سخن
ای سروری که در دهن نفس ناطقهدایم بود به مدح تو رطب اللسان سخن
ز من بشنو حدیث بخل خواجهکه نتوان خوبتر زین وصف کردن
ای همه عادت تو لطف و مواسا کردنکار تو تربیت مردم دانا کردن
ما نه مردان سرپنحه و بازوی توایمکارما با جدل و قوت بازو مفکن
قدوۀ اهل مهانی ای که هستمهر تو همواره یار غار من