گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مجلس سامی مجد الدینی ای کان هنرچونی از رنج و صداع و زحمت بسیار من
آه از این زندگی ناخوش منوز دل و خاطر مشوش من
مژده کاقبال تو ز ناگه دادش نیک در خور دشمن
بجز از غصه های مشکل منچیست از روزگار حاصل من
سرورا رسم تصوف آن بودکز تو می بیند دل اگاه من
برون رفتم از خانه دی نگهبانتهی بود از آیندگان کوی من
ای کف راد تو معمار جهانجاودان بادا معمار چنین
ای ز تو کار همه کس بر مرادتا کی آخر کار ما باشد چنین
ای به گه جود چو گل تازه روداده کفت آرزوی آرزو
ای ز گردون بشرف برده سبقوز عطارد بهنر برده گرو
شمارهٔ ۲۸۳
کمی عمر عدو و فزونی زر تو
ای خداوندی که هر ساعت دل و دست ستمبشکند از عدل تو چون شکر از گفتار تو
ای خبر داری که شوخان جهانعاجزند از دیدۀ بی شرم تو
بس کن ای سرد ناخوش احمقچند و تا چند حیلت و فن تو
آن زن که پریر آمد در عقد نکاحتبر مدحت او بود زبان در دهن تو
خواجه مختص ز بس که مختصرستچشم بیننده غافل آمد از و
هر کو به هنر کند مباهاتیا فخر آرد به فضل و خامه
خواجگانی که پیش ازین بودندعرض خود داشتند نیک نگاه
بغربت اندر اگر صد هزار سیم و زرستهنوز از آن وطن خویش بیت احزان به
ای از پی حل و عقد دایمدر بند و گشایش او فتاده
ای خواجه بدیدمت دل توچون عارض یار تست ساده
ای همه انصاف عالم تعبیه در حکم توجور من از حد گذشت انصاف جان من بده
پسر زر دوز آن کندۀ شوخآن ز عشق در می زر مرده
ای سرا پرده بر فلک بردهعصمت از جوهر ملک برده