گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای دل و جان بیاد تو زندههمه فانی تو حی پاینده
پناه زمرۀ دانش شکوه اهل هنرکه هست جان معانی به لفظ تو زنده
ای زبیم تو در تن اعدادخون چو خون عصیر جوشیده
ای بر محک عقل وجود تو ناسرهای مجمع مساوی اخلاق یکسره
تادر دشت هست و جو بارهنیست از کوشش و کشش چاره
من نه مردار خوارم ای خواجهچه فرستی بنزد من لاشه
ای در دعای جان تو اجرام یک زبانوی در هوای مهر تو خورشید یک دله
ای همه سروران روی زمینبر خطت سر نهاده چون خامه
جود خواجه سیاه رویم کردهم بر آنسان که رنگ رز جامه
ای خداوندی که اندر خشک سال قحط جودپخته شد از آب انعام تو نان گرسنه
کریم عرصۀ عالم جهان لطف و کرمزهی خجل ز سخایت روان حاتم طی
منم آن چشمۀ خورشید گاه نظم سخنزشرم آتش طبعم غرق شود در خوی
شهاب دین که زبانم پر از مدایح تستزهی که هست ز تو جان فضل را شادی
آدمی را چهار حالت هستدر دو گیتی ز باقی و فانی
زهی شکوه تو از روی ملک رنگ زدایضمیر تو بهمه کار خیر راهنمای
مرا سی و دو خدمتکار بودندهمه یک خانه و یک روی و یک رای
دیدۀ عقل راه دان بگشایبه ثنای خدا دهان بگشای
ای قاصر از ستایش تو هر عبارتیآصف نکرد چون تو برونق وزارتی
دریا دلا تو آنی کز فیض طبع روشنگرد سواد شبهت از روی دین بشستی
زهی حری که ثابت کرد جودتبر ارباب هنر دست ایادی
ای کریمی که در آفاق جهاننیست چون صیت تو عالم گردی
چون شدی خشمناک بر بندههمه آثار قهر بنمودی
جهان لطف و کرم افتخار اهل قلمکه نیست فضل و هنر را به از تو غمخواری
نسیم باد صبا هیچ عزم آن داریکه این تکاسل طبعی خویش بگذاری