گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آرام در مقام رضای خدا گرفتدست کسی که دامن آل عبا گرفت
کام دو جهان در قدم زاری دل هاستهر کار که شد ساخته از یاری دل هاست
آنکه از داغ فراقت جگرش سوخته استیار اغیار شدن بیشترش سوخته است
در اخبار شاهان پیشینه هستکه چون تکله بر تخت زنگی نشست
رفتی و حال دل از بسیاری غم درهم استدر چمن هر شاخ گل دور از تو نخل ماتم است
زبان که منصب او پادشاهی سخن استمدام بر در دل در گدایی سخن است
خون دل تا شراب احمر ماستگردش رنگ دور ساغر ماست
مهربانی با خلایق پاسبان دولت استدر حقیقت دل شکستن کسرشان دولت است
قسمت هرکس ز نعمت خانه اش پیمانه ای استآنکه ز ابر رحمتش هر قطره رزق دانه ای است
سرگرانی زلف جانان با خط شبرنگ داشتاز پریشانی همی با سایه خود جنگ داشت
دست در کار زن آخر نه ترا کاری هستنقد فرصت مده از دست که بازاری هست
در حریمش دل و جان باخته می باید رفتشمع سان پای ز سر ساخته می باید رفت
در غمت بی طاقتی سیماب آسا جان ماسترفتن از رنگی به رنگی نعمت الوان ماست
هر کجا می نیست گر گلشن بود غمخانه استسرو و گل کی جانشین شیشه و پیمانه است
شنیدم که بگریست سلطان رومبر نیکمردی ز اهل علوم
آن را که غباری به رخ از تربت طوس استدر دیده اش اکلیل شهان تاج خروس است
تنها نه در ره تو مرا شمع آه سوختتا پیه چشم بود چراغ نگاه سوخت
لقمه بی تلخی و زرد و بالم آرزوستهمچو گندم یک دهن نان حلالم آرزوست
وقت خود را هر که بهر این و آن گم کرده استدلبر بسیار شرین تر ز جان گم کرده است
از بتان مثل تو کافر ماجرایی برنخاستخان و مان بر هم زنی شوخ بلایی برنخاست
در غم شاه شهیدان زار می باید گریستروز و شب با دیده خونبار می باید گریست
آه کامشب محتسب آب رخ میخانه ریختخون عشرت بر زمین بسیار بیرحمانه ریخت
چشم دل بگشا که جوش حسن اوستبرگ برگ انجمن آیینه دار حسن اوست
حاجت هر که گذشت است ز حاجات رواستدست برداری اگر از سر خود دست دعاست