گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دوش چون برد سر ز گردش مهرظل مخروطی زمین به سپهر
بنامیزد چه دلکش منزل است ایننه آب و گل همه جان و دل است این
حبذا منزلی چو کاخ بهشتخاک و خشتش همه عبیر سرشت
طاب ریاک ای نسیم شمالقم و سر نحو کعبة الآمال
بده ساقی آن جام گیتی نمایکه هستی ربای و مستی فزای
بوالبشر کو علم الاسما بگستصد هزاران علمش اندر هر رگست
جامی اگر یافت درین کشتزارفکر تو بر کار زراعت قرار
بسم الله الرحمن الرحیماعظم اسماء علیهم حکیم
محمل رحلت ببند ای ساربان کز شوق یارمی کشد هر دم به رویم قطره های خون قطار
صاحبدلان که پیشتر از مرگ مرده اندآب حیات از قدح مرگ خورده اند
تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهادیک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد
این کهن باغ که گل پهلوی خار است در اونیست یک دل که نه زان خار فگار است در او
ماه معین چیست خاک پای محمدحبل متین ربقه ولای محمد
صبحدم باده شبانه زدیمساغر عیش جاودانه زدیم
ای به روی تو چشم جان روشنوز فروغ رخت جهان روشن
ای روی تو ماه عالم آرایچون ماه ز پرده روی بنمای
چونک نزد چاه آمد شیر دیدکز ره آن خرگوش ماند و پا کشید
سبحانک لا علم لنا الا ماعلمت و الهمت لنا الهاما
دردا و هزار بار دردا درداکامروز ندارم خبری از فردا
گه باده و گاه جام خوانیم تو راگه دانه و گاه دام خوانیم تو را
عمری به شکیب می ستودم خود رادر شیوه صبر می نمودم خود را
گر شاخ صبوری به بر آید چه عجبور محنت دوری به سر آید چه عجب
درج دهنت که هست تنگ و نایابدر وی درج است سی و دو در خوشاب
ای رحمت تو شامل ملک و ملکوتخاص تو ردای کبریا و جبروت