گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ماییم به غمناکی خود شاد شدهبل از غم و شادی همه آزاد شده
دور از رخ تو منم ز جان بگذشتهصد نامه غم ز خون دل بنوشته
هستی همه ذلت و هوان است و ضعهزین مرحله هر که رفت الله معه
یا رب سوی مقصدم ره سیر بدهمقصود دلم ز کعبه و دیر بده
گفت یا عمر چه حکمت بود و سرحبس آن صافی درین جای کدر
بود آینه وجود عالم مثلاوان آینه را وجود ما و تو جلا
ای آنکه به بر و بحر بشتافته ایور کوه رسیده پیش بشکافته ای
ای دل تا کی فضولی و بوالعجبیاز من چه نشان عافیت می طلبی
گر خاک سر کوی مذلت باشیرسوا شده شهر و محلت باشی
از پنجه پنج و ششدر شش بدرآیوز کشمکش سپهر سرکش بدرآی
از لطف قد و صباحت خد چه کنیوز سلسله زلف مجعد چه کنی
ای از تو به باغ هر گلی را رنگیهر مرغی را ز شوق تو آهنگی
رفتی که دلم ز بار غم رنجه کنیتا خاطرم از بار ستم رنجه کنی
نی ترک وجود غم فزاینده کنینی آرزوی حیات پاینده کنی
ای کرده نهان ز سایلت خوان عطادریوزه احسان و تمنای عطا
آن رسول از خود بشد زین یک دو جامنی رسالت یاد ماندش نی پیام
در دعوی لاف معنی از من بگریختخوش آنکه ز مدعی رهزن بگریخت
شد فصل بهار و گشتم از غصه هلاکدارم جگری کباب و چشمی نمناک
حیران شده ام که میل جان با تن چیستواندر گل تیره این دل روشن چیست
عالم همه با حوادث آفات استمنفی ست که وهم می کند اثبات است
دانی چه کسم ز ناکسان ناکس تروز جمله خسیسان به خسیسی خس تر
بحری ست کف جود شه کوه وقارهرگز نفتد به غیر گوهر به کنار
شه چون مه چارده شب آمد ز سفربر فتح هری یافت دم صبح ظفر
هر چند که در دل غم هجران افکندجان پرتو حسن به جانب آن افکند