گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
جمله عالم زان غیور آمد که حقبرد در غیرت برین عالم سبق
خوش آن منزل که ماهی باشد آنجاز خیل حسن شاهی باشد آنجا
مرا هر لحظه زخمی بر دل از پیکان او بادااگر جانم رود گو رو بقای جان او بادا
ز چیست تفرقه مولوی ز جمع کتبچه بود جمع کتب چون نکرد رفع حجب
بود پاک از رنگها بی شیشه نور آفتابچون به رنگ شیشه ظاهر گشت شد برخود حجاب
بده به رسم صبوح ای حریف جام شرابکه شیخ واقعه بین را گذشت عمر به خواب
ابر تنک زند به زمین نرم نرم آبنی گرد و نی گل است نه سایه نه آفتاب
فی ایمن الزمان اتی احسن الکتاباعنی مثال عاطفت شاه کامیاب
گرم رسد ز زنخدان تو هزار آسیبزهی محال که دندان کنم چو سین زان سیب
عن وصفک ضاقت العباراتفی ذاتک طاحت الاشارات
ای دو گیسوت شب قدر و براتجان فدا کرده برات اهل نجات
بس دراز است این حدیث خواجه گوتا چه شد احوال آن مرد نکو
ساقیا چند ذکر موت و حیاتباده در ده که کل آت آت
زهی عشق تو را بر کفرو دین پشترخت آتش زده بر جان زردشت
یا انیس القلوب فی الخلواتبک تأوی الوحوش فی الفلوات
ما رند و عاشقیم و نظرباز و می پرستبر ما حرام جز می و معشوق هر چه هست
گنج جمالی و کاینات خرابتشاهد غیبی و آب و خاک نقابت
پیش ازان دم که قلم نقش کند حرف نخستداشت طفل دل من لوح وفای تو درست
گدای کوی خرابات پل برهنه چراستاگر نه کفش زده فقر او به فرق غناست
گفتم به قامتت ز کجی خوشتر است راستکرد ابرویت ز گوشه اشارت که این خطاست
بی جمالت صوت مطرب مایه درد و غم استبی رخ گل نغمه بلبل نفیر ماتم است
چشم منی بر همه کس روشن استخانه تو خانه چشم من است
بعد از آنش از قفس بیرون فکندطوطیک پرید تا شاخ بلند
رخت روز طرب را بامداد استسر زلفت شب غم را سواد است